حرف آخر

خیلی وقته این تصمیمو گرفتم اما هر بار باز مقاومت کردم. اینبار اما نمی تونم. بیست بار یه پست رو زدم که بگم چرا ولی دوباره پاکش کردم.

باتمام احترام و ارزشی که برای خواننده های اصلی وبلاگم و دوستای خوبم دارم اما به دلایلی که دلیل هاش کسایی دیگه ان دیگه اینجا راحت نیستم و این میتونه دلیل اصلی آخرین پستم باشه.

معجزه

زن گفت: امید را نمی شود خورد

سرهنگ جواب داد: نمی توان آن را بخوری ولی انسان را که سر پا نگه می دارد! امید چیزی است مثل قرصهای معجزه گر رفیقم سباس!


کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

گابریل کارسیا مارکز

برگردان: جهانبخش نورائی

انتشارات آریان

105 صفحه


پ.ن: عنوان پست قبلی اسم فیلمیه از بهمن فرمان آرا و هیچ ربطی به محل تولد و ... من نداره.

خاک آشنا

اونجا که هستم آرومم. صبا با صدای خروس هایی که از دور و نزدیک میان از خواب بیدار میشم. تو هوای پاک و مه آلودش میدوم و با سبزیش سبز میشم. قدمگاه روی تپه رو دوس دارم. آرامش آشپزی تو یه آشپزخونه ی بی تکلف که با خوندن مهسا وحدت چند برابر میشه. سادگی بی نظیرش، لذت خوردن عصرونه بعد یه چرت کوچیک و چایی های زعفرانی زری و... حتی خستگیمو از زیر  و رو کردن خاک باغچه ی بزرگش دوس دارم.

اونجا که هستم آرومم و نفس میکشم.

سال جدید

مواظب خوبی هاتون باشید.

دخترانگی

یه وقتایی دخترانگی هات به کمکت میان. منظورم از دخترانگی چیزای کوچکیه که گاهی لبخند به لبت میاره. وقتایی که دلت یه کوچولو گرفته دست کردن یه انگشتر رنگی میتونه اینکار رو برات بکنه، یه کیلیپس کوچک که به موهات میزنی یا هر چیز کوچک دیگه یی که بتونه لبخند رو به لبت بیاره و بتونی خودتو باش گول بزنی و فراموش کنی.

یه روزایی  روشن کردن شمع هام و نگاه کردن به صدف ها و گوش ماهی هام یا حتی لاک زدن.

اما یه وقتایی جواب نمیده روزایی که اوضاع یه کوچولو وخیم تر از این حرفاس. بر می گردم به مامان میگم نمی شد زیاد بچه میاوردی که هر چند تاشون نبودن باز کسایی می موندن که...! جواب میده من زیاد نیاوردم تو زیاد بیار!! یاد بیتا میافتم که وقتی بچه ی احمد رو دید به عمه گیر داد که تا فردا بت وقت میدم بری برام ازینا بیاری ، عمه گفت از کجا بیارم برات؟ برگشته میگه چه میدونم از همون جایی که منو خریدی بخر!

شال و کلاه می کنم و پیاده میزنم بیرون از خونه. همون مسیرهمیشگی مسیر سبز 1رو انتخاب می کنم. به جواب اون سئوالی فکر می کنم که همیشه اینجا که می رسیم از هم می پرسیم. طی کردن این مسیر رو فقط با تو دوست دارم شاید دلیلش این باشه که مجبور به حرف زدن با هم نیستیم. میشینم رو نیمکت و تکدانه ی البالومو میخورم و به بچه هایی که دارن برف بازی میکنن و پیرمردهایی که دارن دومینو بازی میکنن نگاه میکنم بعدشم خودمو تو همون گل فروشی همیشگی پیدا می کنم که دارم دونه دونه گلها رو بو میکنم و...

با یه گلدون تو دستم که میام بیرون به بابا فکر می کنم که میگه دیگه جا نداریم اینو کجا میخوای بذاری و لبخند میزنم و گول می خورم و فراموش میکنم!

1.مسیر سبز مسیریه که انتخاب همیشگی منو ماهی برای پیاده رویی هامونه و این اسمم خودمون روش گذاشتیم.

خواب و رویا

در مورد خواب هاش همیشه با من حرف میزنه. خواب هاش رو برام بازی میکنه. بعضی وقتا مو به تنم سیخ میشه! بس که خوب اجرا میکنه. بش میگم: الحق تئاتری هستی میخنده و باز ادامه میده که: خواب میبینم تو یه صفحه ی شطرنجم. مهره ها خیلی بزرگن، خیلی. یه ستون های خیلی خیلی خیلی بلند هم هستن که بعضی هاشون یه جاهایی آوار شدن و من یه آدم کوچیک! خیلی خیلی کوچیک.- باید باشه و براتون تعریف که نه بازی کنه و شما ساکت مثل یه تماشاگر- آب دهنشو قورت میده و میگه بعدش زیر پام فرو میره و من هی پایین و پایین تر میرم. می افتم تو یه تونل عمیق و از یه خونه ی دیگه میام بیرون. پرت میشم. روی فواره هایی از ژله! خواب هاش موزیک دارن. موزیک هاشون رو هم اجرا میکنه. برعکس خواب های من که صامت ان. در مورد رنگ ها و صداها و ... با هم حرف میزنیم. بهش میگم ستاره من خیلی کم خواب میبینم صداهارو هم فراموش میکنم یه وقتایی انگار از دست یه نفری که نمی دونم کیه و نمی دونم چرا فرار می کنم. انگار تو خیابونای خیس و بارون زده ی انگلیسم. تاریک و خلوت و قدیمی. بعضی وقتا جرائت میکنم و پشت سرمو نگاه میکنم و باز فرار. نفسم می گیره بس که فرار میکنم. یه وقتایی می رسم به خونه یی که بچگیامو اونجا بودم و نمی دونم اونجا چیکار میکنه و تلفیق میشه با پشت بوم خونه ی بابا بزرگ و باز فرار و گشتن دنبال یه جایی برای مخفی شدن و... اینا رو که بهش می گم میگه که همیشه یه زنه بوده که دنبالم می کرده یه بار تو فرار کردنام تصمیم گرفتم که دیگه فرار نکنم با خودم فکر کردم که خوب فوقش اینه که بکشتت وایسا و بزنش. وایسادمو و زدمش! دیگه دنبالم نکرد. یاد خواب ها و کابوس های سریالی ماهی می افتم که با داد و بیداداش منو بیدار می کرد. برعکس من  که تو خواب هام لال میشم، داد میزنم اما صدام در نمیاد. اینو به ماهی که گفته بودم گفت منم اولش این شکلی بودم اما بعدش یاد گرفتم داد بزنم. یه جاهایی هم دارم خواب میبینم بعد کم کم خوابم از من دور میشه مثل چیزی که از بغلت  بکشن بیرون، چشام تار میشه تا وقتی که دیگه نمی بینم همین موقع است که از خواب بیدار میشم.

با یه سری از بچه ها میخوایم تفسیر خواب فروید رو با هم بخونیم. اولین جلسه رو با یه مقاله از فروید شروع می کنیم.

عنوان مقاله: رئوس نظریه روانکاوی

نوشته زیگموند فروید

ترجمه ی حسین پاینده


کتاب: تفسیر خواب

زیگموند فروید

ترجمه ی شیوا رویگران

نشر مرکز

این کتابی که دست منه چاپ ششمه و قیمتش 11800 تومنه

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

     کارم که تموم میشه به زری زنگ میزنم و میگم دارم میام پیشت. از سرما مچاله شدم که یه ماشین میرسه همین که سوار میشم سه نفر عین چریک با اورکت های امریکایی و چفیه هایی که مثل روسری سر کردن و فکل موهاشون ازش زده بیرون و یه سیبیل خیلی کنده رو صورتشونه می پرن تو ماشین راننده هم سریع حرکت میکنه. بوی تنباکوشون تا مخم میره و اشکام سرازیر میشه و ...- امان از الرژی- شروع میکنن به حرف زدن در مورد اسلحه و مجوزش و ...پاهاشونو نمی بینم اما حدس میزنم که گیوه پوشیدن یا کتونی احتمالاً. فقط دست کناریمو میبینم اونم سر پیچ ها که پشتی صندلی راننده رو نگه میداره. حس میکنم با یه حرکت می تونه جمجمه ام رو تو دستاش خورد کنه! دارم به این چیزا فکر می کنم که یاد حرف استاد طراحیم میافتم. میگفت: خطاط ترسون! بالاخره میرسیم. میگم ممنون آقا پیاده میشم. همشون بر می گردن و با تعجب به من نگاه می کنن طوری که انگار همین لحظه متوجه حضور من شدن!

     تو راه برگشت گله ها رو میبینم، قبرستان های کوچیک کنار جاده. امام زاده یی که دورتر رو یه تپه است. دشت های آرام و وسیع، کوه های پوشیده از برف. عجیبه که وقتی میومدم متوجه هیچ کدوم از اینا نشدم.

ما همه سایه های یک رویائیم

       از عالم معنا الفی بیرون تاخت که هر که آن الف فهم کرد همه را فهم کرد، هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد. طالبان چون بید می لرزند از برای فهم آن الف.

       از همه ی اسرار الفی بیش نیفتاد، و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف البته فهم نشد.

                                                                                             مقالات شمس الدین محمد تبریزی

 

      بورخس با استفاده از زمان، مرگ، ویژگی های شخصیت ها و دوگانگی هاشون، جنون، درد، تقدیر، جادو در قالب داستان های مصیبت بار آثار ماوراء الطبیه یی می سازه و تو رو بدون پیدا کردن فرصتی برای راه حل و چاره پذیری به عمق اندیشه های_ که نسبت انسان رو با کائنات نشون میده_ خودش میبره و تفکرش رو به تو انتقال میده. بورخس یک نویسنده نیست یک  متفکره که اندیشه هاش رو به صورت داستان بیان میکنه.

      مرگ دیگر داستان کوتاهی از مجموعه 17داستان کوتاه الف که تو این داستان دوستی برای راوی نامه یی می فرسته و در آخرش اضافه میکنه که دن پدرو دامیان از بیماری ریوی در گذشته و داغان از تب در هذیانش تمام روز خونین نبرد ماسوییر رو از سر گذرانده. دامیان تو بیست سالگی اش به ارتش میره و با جسارت و جهالت تو درگیری ها شرکت میکنه و تو بازگشتش به خانه با یک جور سماجت آمیخته با تواضع کار گله چرانی رو از سر می گیره. راوی اون رو یکبار در سال 1942 دیده و عکسی که ضمیمه ی نامه شده رو بارها دیده اما عکس گم شده و راوی دنبالش نمی گرده چرا که از پیدا کردنش وحشت داره. ماه ها بعد راوی به فکر نوشتن یک داستان از ماجرای دامیان میافته و سرهنگی رو پیدا میکنه که اونو میشناخته، سرهنگ توضیح میده که جنگ مثل زن به درد امتحان مردها میخوره و هیچ کس قبل از اینکه وارد معرکه بشه نمی دونه چند مرده حلاجه. مردی ممکنه خودش رو ترسو ببینه و عملاً شجاع از آب در بیاد و برعکس همونطور که دامیان خودش رو باخت. راوی که از دامیان برای خودش یک بت تراشیده براش روشن میشه که منشا خودداری دامیان شرمه نه تواضع و بعد به خودش دلداری میده که:"آدمی که گرفتار عملی از سر بزدلی ست بسیار پیچیده تر و جالب تر است از آدم سر راست با شهامت." چند وقت بعد در ملاقات دیگه یی با سرهنگ دوباره اسم دامیان به وسط میاد و راوی میگه:" بله می دانم یک آرژانتینی که طاقت رو به رو شدن با گلوله را نداشت." سرهنگ هاج و واج بهش نگاه میکنه و میگه:" اشتباه میکنید آقا. پدرو دامیان همان طوری مرد که آرزوی هر مردی ست." و ماجرای مرگ دلیرانه ی اون رو در جنگ سال 1904 با شکافته شدن سینه اش بوسیله ی یک گلوله تعریف میکنه!

      بقیه اش رو باید بخونید و ببینید که بورخس با شما چکار میکنه. این داستان رو تو جمعی از دوستای دوست داشتنیم با هم خوندیم.

مرگ دیگر

الف( مجموعه 17 داستان کوتاه)

خورخه لوئیس بورخس

م. طاهر نوکنده

انتشارات نیلوفر

4800 تومان

تب

یهو از خواب می پرم، با ترس و استرس میرم طرف رخت آویز خدایا جا موندم! میگم بابا، بابا دیره بلند شو، پس چرا جواب نمیده؟! یه دستمو تو استین مانتوم میکنم دست دیگه ام گیر میکنه میرم بیرون از اتاق، میبینم هیچ کس نیست! ینی منو جا گذاشتن؟! تو اتاقشون سر میکشم، مامان کو پس؟! یعنی چه؟! در ورودی رو چرا قفل کردن؟! میدوم برم کلید رو پیدا کنم. از کنار ساعت که رد میشم می بینم ساعت چهاره!! دوباره دقیق می شم، چهاره؟! تازه به خودم میام! فکر می کردم صبحه!! به مامان زنگ میزنم.

میگم: کجایید؟ - میگه: اومدیم فاتحه دیدیم خوابی گفتیم بیدارت نکنیم.- پس درو چرا قفل کردید؟ - خیالمون راحتتر بود اینجوری. 

از چی جا می موندم؟!

تنم خیس عرقه.


دستها

چند روزی میشه، نمی دونم چند روز حالم اصلا خوب نیست. پیش میاد که تا ده ساعت هم بیرون نیام از اتاقم.نمی تونم بیرون بیام.

 اعصابم که خورد میشه دونه دونه موهامو می کنم بعد سرمو می کوبم به دیوار، خون راه میافته و تموم ملافه ها رو کثیف میکنه. حتی اون سنگی رو که جلوی در اتاق میذارم که بسته نشه، بابا اصرار داره درو باز بذارم رو بر می دارم و می کوبم تو شیشه ی بالای در و خوردش میکنم بعدش رومو بر می گردونم به دیوار و میگیرم میخوابم اصلا هم برام مهم نیس که مامان وقتی میاد شیشه ها رو جم کنه دستش ببره! آدم خطرناکی میشم! تمام اینا تو ذهنم اتفاق میافته.

مامان که برام قرص میاره پیشونیشو می بوسم و میگم خوبم بخدا! با دستهای محکمش  دستای ضعیفمو فشار میده و میگه بخور. باور نمی کنه. میخورم باز خواب و تب و لرز.

همش به دستای مامان فکر می کنم چقدر قویین. شاید برای اینه که هندبالیست بوده. دستای بابا گرمن. داغ! همه ی دستا رو مرور می کنم. هر دستی که دیدم. دستای ماهی. دستای سارا. دستای ... به دست دادا که میرسم رد میشم. برای همه یه صفت بارز انتخاب میکنم. تا جایی میرسم که دستای منصور ضابطیان و خاتمی رو هم اضافه می کنم!!

اما دوباره میرسم به دستای دادا... خدایا یادم رفته!! دستای دادا چه شکلی بودن؟ فکر دستای دادا مثل خوره میافته بجونم.

تموم آلبوم ها رو در میارم اما نیست!

سعی میکنم دیگه بش فکر نکنم. متوجه میشم ساعتی که چند ساله کنارمه چه صدای نخراشیده یی داره. میخوام به صداش گوش نکنم باز فکر دستای دادا میاد تو ذهنم. باطریشو در میارم. چه شکلی بودن؟! هی میکشم دوباره خط میزنم. ذهنم خط خطی میشه!

خسته میشم. صدای اذان میاد. میرم تو حال میشینم ساعت شش و دو دقیقه اس. تا مامان میاد بیرون از اتاقش میگم: مامان دستای دادا چه شکلی بود؟ میاد میشینه کنارم میگه: چه خوابی دیدی؟ میگم خواب ندیدم! باور نمی کنه. میگه: شبیه دستای بابا!

دادا= مادر بزرگ

وقتی دروغ تو رو اذیت میکنه

       بله، طبیعت اشخاص زشت را دوست نمی دارد و برای اینکه آن ها را از میان بردارد، به "راه حل های طبیعی" متوسل می شود. زشت ترین زشت ها کسی است که احساسات عالی دارد...

طبیعت، برای زشت ها مادر مهربانی نیست، بلکه زن پدر است. زشت را خلق می کند، اما به جای این که از او دلسوزی کند، عذابش می دهد! و این کار شایسته است.۱

       این داستان با تازگی های استثنایی اش، مفهوم و عمقی که داره باعث تجزیه و تحلیل روحی و همراه شدن خواننده با شخصیت ها میشه و تو رو وسط یه مثلث- ( زن، شوهر و فاسق) رابطه یی که مرد با فاسق های همسرش برقرار میکنه- قرار میده. تو اون وسط جایی هستی میون دونستن و ندونستن بین دروغ گفتن و دروغ شنیدن و هر کدوم به بازیش ادامه میده که ببینه تا کجا ادامه پیدا میکنه! طوری که زمین گذاشتن کتاب برات کار سختی میشه که نکنه در نبود تو اتفاقی بیافته و ...!!عشق و کینه، کنجکاوی و میل به همدردی رو احساس میکنی

     داستایوسکی به راحتی تونسته پیچیدگی های یک انسان امروزی و روابط بین شون رو درک کنه و با سبکی قوی و محکم البته نه زیبا و روان اونو به تصویر بکشه و این بی شک نشان دهنده ی نبوغ و پیش رو بودن یک نویسنده در زمان خودشه. داستایوسکی برای عصر ما و برای ما می نوشت.

 

۱. از متن کتاب

همیشه شوهر

فئودر داستایوسکی

ترجمه ی دکتر علی اصغر خبره زاده

موسسه ی انتشارات نگاه

262 صفحه

2800 تومن

یاکریم

اسمشون رو دقیقا نمی دونم. بالای ناودان افقی که با فاصله ی کمی از سقف از زیر آبپر حیاط جلویی میگذره که آب بارون رو ببره بریزه تو کوچه لونه ساختن. اولش دوتا بودن بعد چهار تا شدن یکی شون جوجه که بود افتاد پایین و ...

حالا سه تان البته غیر شبایی که مهمون دارن!

فک می کردم با اومدن پاییز برن یه جای گرمتر. نرفتن.

ما رو می شناسن و وقتی رد می شیم آرومن، اما اگه کسی بیاد که نشناسن سریع می پرن میرن رو پشت بوم. دایی میگفت برکت دارن.

روزایی که لونه می ساختن ساعتها می نشستم و نگاشون می کردم.

 امروز که داشتم حیاط رو می شستم همش نگام می کردن. بشون گفتم: این وقت روز آخه چرا چپیدین تو لونه؟ پاشید برید پرواز کنین، بچرخین. حال نداشتن، یه نگاه عاقل اندر سفیه بمن انداختن و فکر کنم تو دلشون گفتن برو بابا دلت خوشه! بعدشم روشونو برگردوندن.

از اینکه حیوون خونگی داشته باشم خوشم نمیاد. نه اینکه بدم بیاد ازشون، حس میکنم طبیعت شون این نیست و باید خیلی خودخواه باشی که نگهشون داری.

اینا خوبن. دوسشون دارم. کاری به کار هم نداریم و خودشون اینجا رو انتخاب کردن.

چه روزها که گذشتن برادر خاطرت هست؟!

میترا زنگ زد و گفت: همه بچه ها اومدن، تو چرا نیومدی پس؟!

- گفتم کجا؟!

- امروز 16 آذره.

- خب؟!

- مگه قرار نبود همه دور هم جم شیم؟! نمیای؟

-گفتم: نه! خوش باشین

خیلی کم پیش میاد مناسبت ها رو فراموش کنم اما هیچی یادم نبود. اصلا یادم نبود چنین روزی وجود داره و چنین قراری گذاشته شده. ذهنم همه چیزو پاک کرده بود. تا ساعت یک شب با خودم جنگیدم که نرم سراغ آلبوم ها و یادداشت هام!

 طاقت نیاوردم.

 خدای من اینا کین؟!

 اصلا اون آدم سخت و مغرور اون روزا رو که این یادادشتها رو نوشته بود نشناختم.

 روزی که تهدید به مرگ شدم، روزی که جلوی در دانشگاه نزدیک بود له شم، روزهایی که من مقصر انصراف فلان کس شدم، ماهها و سال هایی که یک تنه جلوی یک ارتش ایستادم. روزهایی که بخاطر تن ندادن به خواست بقیه از محبوب ترین به منفورترین تبدیل شدم. چه سمینارها که تشکیل ندادن و چه کارهایی نکردن و چه فشارهایی که نیاوردن و.....

تا صبح خوندم انگار که خاطرات یه غریبه رو، صبح همه رو سوزوندم. تنها شاهدی که موند سجاده مخمل اون سال هاس که اثرجای پاهام روش  رنگ باخته!

مسافر

سنگینی سرمو به شیشه ی اتوبوس دادم. نگاه می کنم به دختری که وقتی دارن باهاش حرفای آخرو می زنن دستای گره کرده اش تو جیبشه و با پای راستش رو زمین خط می کشه.

مردی که پک های محکم از سیگارش میگیره و دودش رو محکم پرت میکنه تو صورت آسمون.

با تذکر راننده به خودش میاد با چشم های خالی و جستجو گرش یه نگاه به دور و برش میاندازه و دنبال چیزی میگرده که پیدا نمی کنه. با دستش لباس های به رنگ خاکش رو از خاک میتکونه. تو دست دیگه اش یه کیسه ی جا برنجه که بندشو محکم دور مچش پیچونده اینقد که خون تو دستش جمع شده. از سه تا پله که بالا میاد نفسش میگیره، یه نگاه به مسافرا میندازه با دستی که آزاده کلاهش رو زیر بغلش میده و موهای سفیدش رو مرتب میکنه و با تکیه به دونه دونه ی صندلی ها خودشو به صندلیش میرسونه. وسط های راه آروم میره سمت راننده و با بغض میگه میخوام پیاده شم. راننده میگه هنوز که نرسیدیم!

جلوتر کنار میزنه و پیرمرد وسط بیابون پیاده میشه.

من و مامان و عطار

خیلی فکر کردم که چطور می تونم مامان رو دوباره با زندگی بعد از بابا بزرگ آشتی بدم چند تا مجله ی جدید بافتنی براش گرفتم اما حوصله ی بافتن رو نداشت، حتی ماهی براش ام الکثوم رایت کرد اما باز...

شاید با خوندن چیزی که دوست داره...

کتاب رو که دستم میبینه میگه هوووم من اینو قبل انقلاب خوندم خیلی خوبه خیلی. باز منو- مثل روزی که من و ماهی براش با ذوق شروع کردیم به نزار قبانی خوندن و اینکه مامان شعراش رو حتما بخون که از دست ندی و... با شنیدن اسمش شروع کرد به از حفظ خوندن شعراش با زبان عربی- غافل گیر کرد! و دوباره فهمیدم که هنوز چقدر مونده که به مامان برسم.

قرار به این میشه که هر روز یک ذکر از ذکراش رو با هم بخونیم. به رابعه که میرسیم مامان میگه من کتاب رابعه رو خوندم. رابعه العدویه بنت کعب که تو زمان رودکی زندگی میکرده اولین شاعر زن بوده عاشق غلام برادرش میشه- اسم غلام رو فراموش کرده- غلام رو تو حمام میکشن و میبینن که با خون خودش رو تمام دیوارها شعر نوشته.

من و مامان حسابی ازش لذت می بریم و کلی در موردش حرف میزنیم.

 این روزا که مامان خوبه منم خیلی خوبم.

 

تذکره الولیاء

فرید الدین عطار نیشابوری

 

 

نور و رنگ

در راهرو( ورودی خونه به حیاط) رو به شرق باز میشه و سرتاسر راهرو گلدونه صبا با طلوع خورشید یه منظره یی از نور و سایه و بعدش انعکاسشون تو آیینه یی که به دیواره و بعد به شیشه های رنگی و دوباره رو کف زمین تماشاییه. اکثراْ این ساعت از روز رو از دست نمی دم. میشینم کف زمین سرد و تو سکوت ساعتها بازی نور و رنگ رو رو بدنم و...نیگا میکنم. امروز صبح به این فکر میکردم که کسی که پنجره ی اتاقش به شرق باز میشه دیگه چه غمی می تونه داشته باشه؟!

این روزا آرومم. آروم آروم طوری که تمام طول روز موهام بازه و نمی بندمشون!

دل سگ

کاری به این کارا ندارم که بولگاکف دل سگ رو بعد از مرگ لنین نوشته و سرنوشت پرولتاریا رو پیش بینی کرده و ... و نه فقط از لحاظ کیفی بلکه از هیچ لحاظ دیگه یی اونو با مسخ کافکا مقایسه نمی کنم.

من با خاطره ی مرشد و مارگریتا این کتاب رو دستم گرفتم و به خیال اینکه... چه خیال خامی!

همین قدر بدونید دل سگ داستان دکترییه (پرفسور فیلیپ فیلیپوویچ) که سگی رو بعد از عمل جراحی به انسان تبدیل میکنه و بعد از کارش پشیمون میشه.این کتاب رو دوست نداشتم شاید اگه شما بخونید خوشتون بیاد اما توصیه اش رو از من نشنیده بگیرید.

دل سگ

میخائیل بولگاکف

مهدی غبرایی

چاپ پنجم کتابسرای تندیس

173 صفحه که البته 153 صفحه ی اون رمانه و قیمتش هم 3200 تومنه

مامان

هر روز صبح با صدای گریه ی مامان بیدار میشم، البته گریه ی مامان صدا نداره، فقط اشک میریزه. خیلی آروم کاراشو میکنه که بیدار نشم اما همین آهی که میکشه همین اشکی که میریزه...

تلفنشم که زنگ میخوره جواب نمیده همین طور که داره کاراشو میکنه بدون اینکه روشو برگردونه سمت صدا زیر لب میگه یک تماس بی پاسخ!

هر چند وقت یه بار صدا میزنه منو، منم به خیال اینکه کاری داره یا میخواد باهام حرف بزنه بلند جواب میدم بله مامان؟! باز ساکت میشه و ... فک می کنم میخواد مطمئن شه تنها نیس. پا می شم میرم میشینم کنارش، باهاش حرف میزنم، شوخی می کنم فقط گوش میده کمی که میگذره میگه برو درست رو بخون مامان برو. میام میشینم پای کتابا و هی زل میزنم بهشون یه ساعت دو ساعت...

آهنگ هم که میذاره چند دقیقه بعد میگه مامان چی میگه این اگه گوش نمی دی خاموشش کن!

سه شنبه ها با موری

اتاق بابا بزرگ رو به جنوبه از این اتاق هایی ک پنجره شون کل قسمت جنوبی اتاقه و پنجره از همون سقف شروع میشه و تا پایین کشیده میشه و با زمین فقط یه طاقچه ی سی سانتی فاصله داره. یه اتاق ال بزرگ با دو تا در که تا چن سال پیش از وسط با کمد کتابخونه جدا می شد و تبدیل می شد به دو تا اتاق که به اونی که کوچیکتر بود و پشتی و تاریکتر میگفتیم صندوق خانه و بابا بزرگ همه ی وسیله هاشو اونجا میذاشت و جلویی که خیلی روشن بود برای مهمون های بابا بزرگ. ما که بچه بودیم رو همون طاقچه ی  پنجره می نشستیم و بیشتر وقتام که شیطونی می کردیم از در که بیرونمون میکردن از پنجره تو می اومدیم. اون موقع ها که می تونست را بره میرفت تو صندوق خانه و ناغافل برای ما از رو کمد شکلات و گردو و ... پرت میکرد این ور و ما هم ای جم کن و ای داد و بیداد. صدای مامان بزرگ که در میومد که اخه این چه کاریه مرد خب سهم هر کسی رو دستش بده، میخندید و می گفت پس چطور صدای داد و بیدادهاشون رو بشنوم. رو در اتاقشم یه میله ی بالفیکس زده بود و ما هم که قدمون نمی رسید، میومد بلندمون می کرد و میذاشت اون بالا مام سفت میله رو می گرفتیم و بعد همه با هم شروع می کردن به شمردن بعد که خسته می شدیم دستامونو ول می کردیم می افتادیم و بعد نفر بعد و همین طور سر و صدا و بازی و .... 

نشسته بودم تو حیاط و داشتم قابلمه هایی که توشون غذا درست کرده بودیم رو سیم میکشیدم و به اتاق بابا بزرگ نگاه میکردم که الان چن سالی میشه کمد وسط رو برداشتن و تو صندوق خانه فقط مونده ویلچر بابابزرگ  و از پنجره یه دریچه به حیاط باز کردن که بابا بزرگ که این سالها مث موری سه شنبه ها با موری شده بود همون طور نشسته بتونه بیاد تو حیاط حسابی تو فکر رفته بودم که یکی منو از پشت محکم بغل کرد! سرشو به شونم میزد و گریه می کرد و با دندونای کوچیکش بازومو گاز میگرفت وقتی دید عکس العملی نشون نمی دم اومد تو صورتم نگاه کرد دید که اشتباه گرفته با صدای بلندتر شروع کرد به گریه کردن و از ناچاری پرید تو بغلم. کیان بود پسر دختر داییم. گرفتم خوابوندمش با صدای گریه ی زنایی که برا پرسه اومده بودن از ترسش از خواب پریده بود و از همون دریچه اومده بود بیرون و به خیال اینکه من مامانشم منو بغل کرده بود. تو بغلم که خوابیده بود هر چند دقیقه یک بار از خواب میپرید و من به این فکر می کردم که این روزا چه تاثیری ممکنه رو این بچه بذاره و اینکه حس مادر بودن چقدر قشنگه!

سه شنبه ها با موری

میچ آلبوم


روز جهانی کودک

دیروز عصر جشن بادبادک ها بود. من و چن تایی دیگه از دوستام از طرف ارشاد و کانون پرورش فکری کودکان مسئول غرفه ی گریم شدیم و رو صورت بچه ها کلی نقاشی کردیم. بچه ها. رنگ ها. بادبادکها. اسمون ابی ابی. باد ارومی که به بالا و بالا تر رفتن بادبادک ها کلی کمک می کرد. اهنگ های شاد شاد.

بعد اینکه گریم بچه ها تموم شد رفتم بالای تپه یی که اونجا بادبادک ها رو هوا می کردن منتظر ناصر بمونم عکاسیش تموم شه و با هم برگردیم. به بچه ها اما نگاه که میکردم یک لحظه حتی برای یک لحظه هم شده تصویر گریه کردن سبحان زیر راه پله ها که از ترس می لرزید و از بس گریه کرده بود داشت خفه می شد از جلو چشام کنار نمی رفت و سعید که تو چشماش فقط کینه و نفرت رو می شد دید. روز جهانی کودک بود و من ظهر بعد کلی دوندگی با یه بادبادک تو دستم رفته بودم به خاله سر بزنم!!

این پست قرار بود یه پست شاد باشه همون طور که دیروز قرار بود یه روز شاد باشه.

صداها صداها صداها...

صدای سکوت شب که تا خود صبحش بیدارم.

صدای بابا و مامان که آروم دارن میرن بیرون به خیال اینکه منو بیدار نکنن.

صدای آهنگ هایی که همونطور دراز کش با چشای بسته، با گوشیم گوش میدم دریغ از اینکه حتی بدونم چی میگن.

 صدای  زنگ تلفن که جواب نمی دم.

صدای تیک تاک ساعت که یازده رو نشون میده!

صدای بهم خوردن ظرفهایی که دارم باهاشون غذا درست میکنم بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم.

صدای باز شدن دوش آب حموم به خیال اینکه بهتر شم.

صدای بالا آوردنم به محض اینکه آب به سرم میرسه.

صدای بلند بلند بلند گریه کردنم که با صدای آب قاطی میشه.  

پنجره ها

با یه بلوز مردانه و موهایی که پشت سرش بسته و خیلی وقته رنگ نشده طوری که دیگه فقط نوک موهاش رنگ زده اس و یه دامن بلند که مدام تو دست چپش جمش میکنه صب به صب تشکهای خیس شده ی بچه هاش رو میندازه رو آهن پاره ها که خشک شن و بعدش برای مرغ هاش دون میپاشه،کمی که به دور و بر دقت کنی بچه هاش رو هم میبینی که دارن با سنگ و تکه های زنگ زده ی آهن برج میسازن و شوهرش رو که یه وجب سایه پیدا کرده و داره توش چرت میزنه.
اینا رو من از پنجره ی شمالی شرکت میبینم!

و پنجره ی شرقی، پسرا و دخترایی که پشت میز های رنگی در حالی که دست همو گرفتن میشینن و ساعت ها باهم حرف میزنن و پیتزاشون رو میخورن.

صد سال تنهایی

اون روز از صبح یه جورایی دلهره داشتم .از سر کار که برگشتم اصلا طاقت خونه رو نداشتم، رفتم نشستم تو پارک به بهار و طاهره پیام دادم که اونا هم بیان. تا بیان کتاب صد سال تنهایی رو در آوردم و شروع کردم به خوندن. با صدای دوچرخه ی پسر بچه ی دوچرخه سوار سرمو بلند کردم چند دور زد اما حوصله ی شوخی نداشتم- همیشه سر به سرش میذارم که یه دور میدی من سوار شم؟ اونم با چشای گرد شده میگه: اندازه ی تو نیست که! منم میگم تو رو خدا من میخوام سوار شم فقط یه دور خرابش نمی کنم! بعد میگه: ای بابااا میگم نمی شه. کلی باهاش شوخی میکنم. عصبانی که میشه قیافه اش دیدنیه . بعد کلی کل کل میگم: برو خسیس برو!- برگشت و گفت: نگفتی پس؟ قهری؟ گفتم: نه نیستم. لبخند زدم اونم رفت.برگشتم به صد سال تنهاییم. بهار و طاهره که رسیدن گفتم بشینین که این پاراگراف رو براتون بخونم، خوندم:

وقتی ویسیتاسیون از او دلیل بازگشتش را پرسید او به زبان خودشان جواب داد: "برای تشییع جنازه ی سلطان آمده ام"آنوقت به اتاق خوزه آرکادیو بوئندیا رفتند. با قدرت هر چه تمامتر او را تکان دادند و در گوشش فریاد کشیدند و جلو دهانش آیینه گرفتند، ولی موفق نشدند از خواب بیدارش کنند. بعد، وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گلهای کوچک زرد رنگی فرو میبارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام ، بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلو در ها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آنقدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شنکش گلها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان صورت بگیرد.

  بازم دلهره داشتم! نصفه ی شب بود تو حیاط دراز کشیده بودم بابا اومد و گفت: داریم میریم خونه ی بابا بزرگ، حالش زیاد خوش نیست. رفتم نشستم پای اینترنت. بهار بود گفتم خبری نشد؟ گفت چه خبری؟ نمی دونست.گفتم تو دلم رخت میشورن بهار، اشکام سرازیر شده بودن به این فک می کردم که چه خوبه که منو نمی بینه. گفت نترسون منو. آرومش که کردم رفت. یه پیام دادم به یه دوست خوب که بیداری؟ بیدار بود. بحث رو عوض میکرد که آرومم کنه اما من...

بعد زنگ زدم به بابا گفت بیمارستانیم خوبه. من اما نشستم لاک هامو پاک کردم!

 بعد بهار زنگ زد که ......

تا بابا بیاد دنبالم بقیه ی لاک هامو هم پاک کردم.

ساعت دو شب بود و من با لباس مشکی دم در منتظر بودم.

هیچ وقت حسم بهم دروغ نگفته.


-صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز

ترجمه بهمن فرزانه

داری پیر میشی همین!

دو سال پیش: سه ساله که برای یه همچین روزی کار می کنی، سه ساله به امید یه همچین روزی کار می کنی بعدش یه نفر (حالا میخواد دکترت هم باشه) از راه میرسه و میگه نباید کار کنی! خوب معلومه که تو میگی زکی من سه ساله دارم نقاشی می کشم که نمایشگاه بزنم  حالا که زده و گرفته و کارام تایید شدن و به چه مصیبتی نگار خانه رو گرفتیم به خاطر یه درد ساده بیخیال بشم؟!

 

- درد ساده؟!! داری فلج میشی، من صلاحتو میخوام

 

و توهم هی کار خودتو میکنی و انکار نه انکار که.....

روزا گردنبند طبی می بندی و بکوب درس میخونی که امتحانای دانشگات رو خراب نکنی شبا تا صبح بیدار می مونی و رو تابلو هات کار میکنی.

تو خونه دعواس سر اینکه نباید نقاشی بکشی. تا میخوای شروع کنی داد همه در میاد که اگه گفتی دستم درد میکنه. تو اما باز میری سر وقت قلم هات و ..... بابا میگه اگه گفتی برم دکتر و ......اما فایده نداره! چون تو هنوز جوونی و میخوای و میتونی برای رسیدن به هدفت تلاش کنی و خواسته هات هنوز برات مهمن.

 

 

سال پیش: بعد این همه تلاش و این در و اون در زدن بالاخره نظام مهندسی تو رو به عنوان مهندس ناظر قبول میکنه و از هفته ی دیگه باید شروع به کار کنی.

 

-         اما کجا؟ دهلران؟!

 

با مامان حرف میزنی و نظرشو میخوای و اونم میگه با بابات حرف بزن. بابا که میاد براش توضیح میدی که... خیلی راحت همون طور که به حرفات گوش داده بود میگه نه!

 

-         نه؟!

-         اره، نه

 

دوباره با مامان حرف میزنی که مادر جان تو خودت سی سال پیش رفتی فلان روستا و از اونجا شروع کردی و .....

اما فایده نداره. تو هم با چشای گریون پا میشی میری خونه ی بابا بزرگت که شاید کوتاه بیان و .... دو هفته بعد دست از پا دراز تر بر می گردی بدون اینکه تو این دو هفته حتی یکبار یه نفر حالت رو پرسیده باشه!

 

 

امسال: دیگه خسته شدم، دیگه نمی تونم برای خواسته هام تلاش کنم، بجنگم. دیگه انرژی شو ندارم، دیگه نمی تونم!

 

اینجوری میشه که هر سال که بگذره کمتر از سال پیش تلاش میکنی. هر سال خواسته هات برات بیشتر رنگ می بازن و....

و اینجوریه که می فهمی داری پیر می شی همین!

اونوقته که باید از این شعار دهن پر کن:

 چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد      من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک

دست برداری و بفهمی که زندگی هیچ وقت اون چیزی نیست که میخوای و انتظارشو داری!!

 

 

دلم برا اون روزا تنگ شده

چن سال پیش بود رو نمی دونم دقیقا، با سحر داشتیم پیاده روی میکردیم از در یه خونه رد شدیم که تو حیاطش یه درخت شاه توت داشت، چه توتایی سرخ و سیاه!!

سحر هم گیر داد که من میخوام! هرچی میگفتم سحر کوتاه بیا، را بیفت برات میخرم میگفت نه، اگه نبود چی؟ منم رفتم زنگ در خونه رو زدم یه خانومی درو باز کرد سحر زل زده بود به درخت، منم گفتم این خانوم حامله اس!!_  به سحر اشاره کردم اونم سریع شکمشو داد جلو و دستشو زد به کمرش و سرشو خجالت زده انداخت پایین!_ دلش ازین توتا خواسته یه دو دونه بدین ممنون میشم. خانومه هم رفت یه نایلون برامون پر کرد و آورد. راه افتادیم و همش میخوریدم و قش قش می خندیدیم. اشکامون راه افتاده بود بس ک خندیده بودیم. بعدش رفتیم یه سوپری که آب معدنی بگیریم تا من رفتم از تو یخچال آب معدنی بیارم دیدم لواشک خریده و داره همونجا میخوره اینبار خودش خجالت کشید و به آقایی که پشت صندوق نشسته بود و چپ چپ نیگا میکرد گفت حامله ام دست خودم نیست!!

تا خونه همونجوری توت خوردیم و خندیدیم خونه که رسیدیم برگشت به من گفت میدونی زن حامله نباید از این کفشا بپوشه؟ دوباره زدیم زیر خنده.

 

دلم برا سحر تنگ شده، دلم برا اون روزا تنگ شده.

 

سحر، سحری که اگه بخوام ببینمش باید تو قطعه های بهشت رضا دنبالش بگردم و پیداش کنم و نگاه ها و گریه های بی امان مادرش رو...بعدش بغلم کنه و بگه تو رو که میبینم انگار...

ومن، منی که از بودن خودم خجالت میکشم.

امپراطور هوا

ساعت 5:30 دقیقه صبح، توی حیاط دراز کشیدم و به آسمان نگاه میکنم. همش سعی میکنم فقط به آسمان نگاه کنم و آمدن و رفتن ابرا رو ببینم و تغییر شکلشونو اما هر بار بی فایده اس! دوباره تلاش میکنم آسمان رو همونجوری که هست ببینم باز...

چشامو میبندم و میگم اینبار دیگه فقط نگاه کن، فقط نگاه کن، فقط...

اما همین که چشامو باز میکنم دوباره میگم آبی، آبی اولتیمارین، توسی، اوکر، زرد، سفید و...........

بازم، بازم، بازم.......

 

دیروز با بچه ها داستان خوانی داشتیم منظورم از بچه ها افرا، طاهره، بهار، زینبی که قرار بود بیاد و نشد و نیامد و... داستان امپراطور هوا، از ایتن کنین با ترجمه ی مژده دقیقی

تو این داستان کلمه یی بکار برده نشده مگر اینکه ازش استفاده بشه. داستان با کنار هم قرار گرفتن تضاد ها شکل میگیره و پیش میره و......

ساعت ها در موردش حرف زدیم و ازش لذت بردیم و البته متحیر شدیم!

 

پیرمرد داستان هم مثل من که چند سالی میشه نمیتونم به آسمان بدون اینکه رنگاشو از هم جدا کنم، نگاه کنم و لذت ببرم ازش ، نمی تونست بدون اینکه صور فلکی رو نبینه به آسمان نگاه کنه!

اين روزها كه ميگذرد...

اين روزا حالم زياد خوب نيس! با اين حالم عين ادمي كه خود آزاري داره نشستم اتاق افسران ميخونم!!

بي شك اگه يه فيلم بود هيچ وقت حاضر نبودم حتي يك صحنه اش رو هم ببينم!مارك دوگن با بي رحمي تمام ميشينه صحنه هايي رو به تصوير ميكشه كه حتي اگه معده سالمي داشته باشي رفلكس ميشه چه برسه به اينكه.....و حالت هم همچي خوب نباشه و بشيني پشت سرم هم از همون چند ساعت خوابي كه داري بزني و بخوني و بخوني و حالت بدتر و بدتر بشه!

اين كتاب وحشتناك بود، وحشتناك!

اما اگه يه حال درست و حسابي داشتين از دستش ندين.

 

-وقتي آدم بدبخت مي شود، هميشه وضع همين طور است. به نظرش مي ايد بدترين چيزهايي كه يك شخص مي تواند تحمل كند، برايش اتفاق افتاده. خب نه، اين طور نيست. هميشه چيز بدتري هم باقي ميماند كه ممكن است پيش بيايد.

-غذايي را كه خورده ام بالا مي اورم، چون معده ام از تنها كار كردن بدون پشتيباني دندان هايم خسته شده. غده هاي زير زباني ام مقدار زيادي كف توليد مي كنند. هيچ بهبودي در وضع رو به نابودي ام احساس نمي كنم. منتظرم نوزادي از آغوش پر محبت پدر و مادرش كنده شود، تا جراح ها بتوانند فك بالايي اش را به من پيوند بزنند. زني هم كه انتظار داشتم كمي اميد به زندگي برايم به ارمغان بياورد، با نامه ي مايوس كننده اش مرا همچون جغد سفيدي روي دري چسباند. جنگ را هم رفته رفته داريم مي بازيم، بونار از روي محبت اين موضوع را از من پنهان مي كند.

-نمي توانستم كسي را پرستش كنم كه ما را به دنيايي چنين ترحم انگيز تبعيد كرده.

 

 

اتاق افسران

مارك دوگن

ترجمه ي پرويز شهدي

نشر چشمه

3000 تومان

142 صفحه ي...

خونه ي مادر بزرگه

مامان زنگ ميزنه و ميگه مامان بزرگ كارت داره وقت كردي يه سر برو اونجا، كارم طول ميكشه و نمي تونم برم عصر مامان دوباره زنگ ميزنه ميگه هنوز نرفتي؟ ميگم نتونستم. ميگه مامان بزرگ ناراحت شده و گفته بگو ديگه نياد ديگه غروب شده!

جمعه با يه كاسه آش ميرم كه از دلش دربيارم حسابي ناراحته كه لازم نكرده چرا ديروز كه پنج شنبه بوده و شب جمعه و ميخواسته فاتحه بده نيومدي حالا ديگه ميخوام چيكار!

منم ميگم حالا كه اومدم بيا ناخن هاتو بگيرم و نازشو ميكشم كه قهر نكن و ....

ناخوناشو كه كوتاه ميكنم باز به موهاي سفيدش نگاه مي كنم سريع رد نگامو كه ميبينه از چشام ميخونه و ميگه نه روله نميخوام رنگ كنم دلم سيه، سي.

بعد كه چن تا كار كوچولو براش انجام ميدم ميگه بيا اينم ديشب برات نگه داشتم كه نيومدي! و يه بشقاب حلواي خرما با بگل ميذاره جلوم منم با انگشت شروع ميكنم به خوردن.


پ. ن: دعات برام كافيه


يه روز تعطيل

يه روز تعطيل هم كه ميخوام كمي بيشتر بخوابم باز مثل يه ساعت كوك شده سر ساعت شش و نيم بيدار ميشم، هرچند ديشب منو ناصر تا ساعت سه بيدار بوديم و ماه رو رصد كرديم و كلي عكس گرفتيم ازش اما باز سر ساعت هميشگي بيدارم. رو نوك پا تو خونه ميچرخم، همه ي گل دونا رو آب ميدم اما باز.....

تصميم ميگيرم يه تغييري تو اتاق ايجاد كنم، تموم كتابا رو از تو كمد بيرون ميارم و همه رو ميذارم كف اتاق حواسم پرت ميشه به كتابا و اصلا يادم ميره كه ميخواستم چيكار كنم، هر كدومشون مال يه دوره از زندگيمه! كتاباي كه خوندم كتاباي كه نصفه مونده و كتاباي كه نخوندم. به اين فكر مي كنم كه اصلا كه چي؟!!

اين همه كتاب اديان و اين همه كتاب تاريخي و....

شايدم نه اين طور نباشه، نمي دونم!!

بعد اين همه زير و رو كردن كتابا و ..... ديگه حوصله ام سر ميره و .......

من ميمونم و يه اتاق پر از كتاب  كه حالا ديگه حتي حال برگردوندنشون رو هم ندارم. شايد يه روز مثل مرتضي همه رو جم كنم بذارم يه جايي كه ديگه هيچ وقت چشمم بشون نخوره!!!

 

اين چند وقت كه گذشت اين كتابا رو خوندم: تعليق محمد رحيم اخوت، احتمالا گم شده ام سارا سالار، يه مثنوي كردي از حشمت منصوري، كم كم كلمه ميشوم از جليل صفر بيگي ( شاعر ايلامي) خواستيد بخونيد!

 

اين خرداد لعنتي هم تموم نمي شه.


راستي اقايون روزتون مبارك

مردن.



وقتي كسي كه دوستش داري، كسي كه در زندگي ات نقشي داشته، مي رود، مي ميرد و ديگر نيست، همه چيز دگرگون مي شود؛ چه بخواهي و چه نخواهي. آن چه به جا مي ماند، كتاب ها هستند و نامه ها و عكس ها. يادها و اندوهي چاره ناپذير و گاهي هم در گوشه اي، خياباني، كسي را اشتباهي به جاي او مي گيري و به دنبالش مي دوي.......

 

آليس (پنج داستان با يك شخصيت: آليس)

يوديت هرمان

محمود حسيني زاد

نشر افق

171  صفحه و 3500 تومان

 ***

آليس هر روز رايموند را مي ديد. هر روز. همه جا مي ديدش، تعجب آور بود، رايموند مي بايست چند صورت، چند قالب وجودي مي داشته، همه مي توانستند رايموند باشند.رايموند روي پله هاي برقي ايستگاه راه آهن ايستاده بود، شناور در ميان آن سالن سقف بلند، چمداني كوچك در دست و صورتش نيم رخ، مسافري اما بدون شتاب، آليس كسي را زد كنار، طول سالن را دويد، رايموند را مي ديد كه از پلكان برقي خارج شد، رفت به طرف خروجي، رايموند نبود، كس ديگري بود. قلب آليس پر از عصبانيت مي تپيد، چون رايموند را در آخرين واگن ترامواي در حال حركت مي ديد، كنار چراغ راهنمايي آن طرف خيابان، در صف سوپر ماركت، ميديد كه رايموند از تاكسي پياده مي شد، و روي نيمكتي در پارك به خواب رفته بود، با دوچرخه از سر نبش مي گذشت، نشسته بود در يك بستني فروشي ايتاليايي و ظرفي پر از بستني ميوه اي جلويش، پير مردي كه چشم هاي نيمه كورش را به آليس دوخته بود كه داشت از پنجره نگاهش مي كرد، و بعد دستش را بلند مي كرد تا آليس را رد كند، انگار كه آليس جانوري باشد. همه شان رايموند بودند. رايموند راه مي رفت، مي ايستاد، دستش را مي برد پشت گردنش. دستش را به سرش مي كشيد، شانه هايش را ميداد عقب، خميازه مي كشيد، كتش را در مي آورد، راه مي افتاد و مي رفت. آليس، اون ديگه نيست.آليس به خودش مي گفت، خودش را به اسم صدا ميزد، انگار كه بچه اش باشد. آليس، رايموند ديگه نيست. بايد يادش رو حفظ كني، اما ديوونه نشي، حرصت نگيره. با دقت. مدام و مدام. تكرار مي كرد. 

سيناپس هاي مسدود شده. به مغزش فشار مي آورد. آن قدر بي حركت نشسته بود كه كلاغ ها مي آمدند كاملا نزديكش. بال هاي سياه براقشان، چشم هاي دكمه اي، منقار هاي كند، دايناسور هاي كوچك، ناميراي مطلق.

 ***

اين كتاب خيلي حرف داره براي گفتن. ميگه كه اگه بخواي زنده بموني بايد مرگ بقيه روببيني مثل كلاغ كه من حس ميكنم آليسه و.........

آروم بود و روان و يه چيز ديگه هم كه هميشه برام جالبه و دوس داشتني اينه كه نويسنده فقط از نقطه و ويرگول استفاده ميكنه و يه جاهايي هم_ البته بندرت_ از علامت سئوال مثل كاري كه ساراماگو تو رمان كوري انجام ميده.

و خوشبختانه قانون   copyright  براي انتشار اين كتاب تو ايران رعايت شده!