اين روزها كه ميگذرد...

اين روزا حالم زياد خوب نيس! با اين حالم عين ادمي كه خود آزاري داره نشستم اتاق افسران ميخونم!!

بي شك اگه يه فيلم بود هيچ وقت حاضر نبودم حتي يك صحنه اش رو هم ببينم!مارك دوگن با بي رحمي تمام ميشينه صحنه هايي رو به تصوير ميكشه كه حتي اگه معده سالمي داشته باشي رفلكس ميشه چه برسه به اينكه.....و حالت هم همچي خوب نباشه و بشيني پشت سرم هم از همون چند ساعت خوابي كه داري بزني و بخوني و بخوني و حالت بدتر و بدتر بشه!

اين كتاب وحشتناك بود، وحشتناك!

اما اگه يه حال درست و حسابي داشتين از دستش ندين.

 

-وقتي آدم بدبخت مي شود، هميشه وضع همين طور است. به نظرش مي ايد بدترين چيزهايي كه يك شخص مي تواند تحمل كند، برايش اتفاق افتاده. خب نه، اين طور نيست. هميشه چيز بدتري هم باقي ميماند كه ممكن است پيش بيايد.

-غذايي را كه خورده ام بالا مي اورم، چون معده ام از تنها كار كردن بدون پشتيباني دندان هايم خسته شده. غده هاي زير زباني ام مقدار زيادي كف توليد مي كنند. هيچ بهبودي در وضع رو به نابودي ام احساس نمي كنم. منتظرم نوزادي از آغوش پر محبت پدر و مادرش كنده شود، تا جراح ها بتوانند فك بالايي اش را به من پيوند بزنند. زني هم كه انتظار داشتم كمي اميد به زندگي برايم به ارمغان بياورد، با نامه ي مايوس كننده اش مرا همچون جغد سفيدي روي دري چسباند. جنگ را هم رفته رفته داريم مي بازيم، بونار از روي محبت اين موضوع را از من پنهان مي كند.

-نمي توانستم كسي را پرستش كنم كه ما را به دنيايي چنين ترحم انگيز تبعيد كرده.

 

 

اتاق افسران

مارك دوگن

ترجمه ي پرويز شهدي

نشر چشمه

3000 تومان

142 صفحه ي...

خونه ي مادر بزرگه

مامان زنگ ميزنه و ميگه مامان بزرگ كارت داره وقت كردي يه سر برو اونجا، كارم طول ميكشه و نمي تونم برم عصر مامان دوباره زنگ ميزنه ميگه هنوز نرفتي؟ ميگم نتونستم. ميگه مامان بزرگ ناراحت شده و گفته بگو ديگه نياد ديگه غروب شده!

جمعه با يه كاسه آش ميرم كه از دلش دربيارم حسابي ناراحته كه لازم نكرده چرا ديروز كه پنج شنبه بوده و شب جمعه و ميخواسته فاتحه بده نيومدي حالا ديگه ميخوام چيكار!

منم ميگم حالا كه اومدم بيا ناخن هاتو بگيرم و نازشو ميكشم كه قهر نكن و ....

ناخوناشو كه كوتاه ميكنم باز به موهاي سفيدش نگاه مي كنم سريع رد نگامو كه ميبينه از چشام ميخونه و ميگه نه روله نميخوام رنگ كنم دلم سيه، سي.

بعد كه چن تا كار كوچولو براش انجام ميدم ميگه بيا اينم ديشب برات نگه داشتم كه نيومدي! و يه بشقاب حلواي خرما با بگل ميذاره جلوم منم با انگشت شروع ميكنم به خوردن.


پ. ن: دعات برام كافيه