آتشت را می پرستم که چون آهسته پوسیدنم را خاطره نمی کند.
ای سنگ آیا تو بر غرور من بی رحم می زنی؟
نه من از تو هیچ گاه پوچ نمی شوم. نمی دانم این چه بت پرستی است که می پرستمت هر چند شکنی مرا، نابود کنی مرا. به بارگاهت مقدم را شُکوه نمی کنی چرا؟ که چون شِکوه می کنندم!
و این سرزنش هایشان لاشه مرده هایی را بر جسمم میخ می زنند که هر گاه تحفه نیلوفرانم را از دروازه ات عبور می دهم می پژمرند و این نه از تقصیر من است که از رنجی است که در دستانم دوخت شده است، و این نیلوفران از در دست بودن من شرمسارند و سر به گریبان می برند پس بدان که من به چه اندازه از تو شرم می کشم.
چشمان من بر تو و بر سربازانت حک شده است و نمی دانند و نمی بینند و چه چشم های بسیاری که بر تو به یادگار نوشته شده اند.
کتیبه های ما را که در غبارهایت دفن شده است را هیچ گاه بر آنان تعبیر زده ای؟
بدان که نمی فهمند یا بر آنان تفسیر می زنند چشم های مرا تا می توانی از خاکت پر کن که نکند اشکهایم را سخن بر مجالشان خوار کنند که تو می دانی اشک های من نه برای خودم می بارد که برای سبز بودن توست که بر این دیاراز بی اعتقادیشان دیگر هیچ ترنمی به میهمانی نمی آید و من بر خشک بودنت اشک می ریزم که «نهال ایمان مرتب بروید زیرا که خورشید تو کشته های مرتب را می رویاند.»
آتشت را برای گرم بودن خود ستایش زده ام و نه برای روشنی که من سرد تر از سرد در عمق این گور تاریک خفته ام که تصویر گرم بودن را در ذهن خود حتی راه نمی دهم، می پرستمش تنها و تنها برای تو که مهرت روشنایی و گرمای من است، می پرستمش که زمانی نیاکان من بر پاکیش پیمان می بستند و گرو بودنش را نماد هستیمان نقش می زدند به گونه ای که تجاوز به گروانش هم اکنون هستی مرا به تیغ کشیده است، می پرستمش که چون آهسته پوسیدنم را خاطره نمی کند.
پس به چه گناه آلوده ام که سوزانیدنم را آهسته رنج می کشم؟
بسوزان! و بر پدرانمان خاکستر ارزانی ده که گورهایشان بر دیده های آن خاک خوران تهی شده است.
بسوزان! که دست پدر من روییدنش را دروغ گفته بود که من بیهوده روییدم و بیهوده پوسیدم.
«پناه دهید به ما ای نیاکان. پناه ما باشید. من جز شما دیگری را نشناسم. پس تو ای اَشا(راستی) به ما پناه بخش مبادا که هرگز این خانه از خوشی فره و خوشی زندگی تهی گردد.»
تو را می خوانم اما فریادهای من هیچ صدایی را منعکس نمی دهد که آنقدر خاک جویده ام که لبهایم از جسم و خاکستر پدرانم خشت شده است. و گفته هایم را سکوت آستانه می دهد.
تو ای اهریمن پست به چه کینه این سنگ ها را بر گور من آماج می دهی که من از پدرانم رنج می کشم که این نه از سزای آنان است که تن بی حافظه مرا بر ابهتی بیش بپوشانند به چه کینه مرا شهد تلخ دروغ می خورانی که من به این می جز نفرین پدرانم خاطره ای ندارم. پس نفرین بر تو ای پلید محض که مرا با نیرنگ هایت به دروغ خود نسبت می دهی آری من بر این دخمه پوسیده ام و کسی نیست که آفرینگان بخواندم پس بر کدامین مزدا پناه باید برم که «ای دادار وه افزونی نمی دانند که در گیتی نخواهند ماندن و چون او نیز از آن گیتی برون می باید آمدن و او را نیز حاجت بود به روان یشتن درودن، آفرینگان گفتن نه انکه ما را بدان آفرینگان ایشان حاجتی است ولیکن چون روان ما یشتن بودی ما بلاها و رنج ها از تن و روان ایشان بهتر باز توانستی داشتن.»
و نمی گریم و نخواهم گفت «که همچنان که ما را به یاد نداشتن او را به هیچ یاد مداراد و در میان مردمان حقیر و خوار و سبک ماند.»
بلکه آرام در تاریکی خواهم ماند که تاریکی بر چشمان من عادت برده است و دیگر هیچ روشنایی از پس این تاریکی نخواهد دمید مگر از آتشی که تو فروزان خواهی داشت. آتشی که دروند را از این جسم بی حفاظ من برهاند و خالی کند مرا از خودی که همچنان پر از ندامت است ای دادار گواه باش که هیچ اِشایی را راست نمی پندارند که دروغ هایشان مجازی است از هستیشان پس بر کدامین راستی باید سوگند خورد.
نه این اَژدی نژادهایی که اکنون بر ما حکم می زنند برای هیچ نیکی سرو نمی کارند بلکه بر تمامی ریشه های ما تیغ کشیده اند. نه آنان که با شیردال تو در افتاده اند خواهند شکست پس اگر شکستند ندا سروده مرا که در این گور آشفته خوابیدنم را رویا بخشی.
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.