ويكتوريا

توكتاباي كلاسيك يه چيزي كه هست اينه كه با خوندنشون تو ذهنت ميمونن و اونو براي هميشه جاودانه ميكنن.مثل غرور و تعصب مثل خشم و سكوت يا بربادرفته كه خيلي سال پيشا خوندمشون و هنوزم يادم موندن كه چي شد و چطور شد.

شايد اگه ويكتورياي كنوت هامسون رو هم اون سالا خونده بودم خوشم ميومد.

ويكتوريا

كنوت هامسون

قاسم صنعوي

چاپ پنجم نشر گل آذين

و برنده ي نوبل سال 1921

ناخودآگاه!

اينكه پاي سفره قبل از تحويل سال شمع ها رو روشن ميكنم و همونطور كه پاي سفره سر جام نشستم با دو تا حركت تند لاكم رو بندازم تو اتاق و كبريت رو پرت كنم رو كابينت آشپزخونه دو ثانيه بعد سال تحويل شه و اولين حرفي كه ميشنوم اين باشه كه ماهي با خنده بگه عين مونيكا! من دلخور بشم و فكر كنم كه نه عين بابا!

حتي يه بار موقيه رانندگي وقتي نميذارم ماشين عقبي از راست سبقت بگيره بخندم و ناخوداگاه همون فحشي رو بدم كه هميشه بابا رو به خاطرش سرزنش ميكنم و بعد جا بخورم و محكم بزنم تو دهن خودمو بگم وااااااااي!!

اينكه دارم روز به روز بيشتر شبيه بابا ميشم وكاراي رو ميكنم كه هميشه بخاطرشون اذيت شديم!

اينكه هميشه فكر ميكنه اگه تموم كاراش رو خودش انجام نده يه جاييش حتما خراب ميشه و مي لنگه!

اينكه وقتي ميريم بيرون چن بار ميپرسه كه درا همه قفلن و بعدم اگه روش بشه يا با يه بهانه ميره و دوباره چك ميكنه!اينكه مدام ميپرسه داروهاتون رو خوردين؟بعدشم با اطمينان ميگه من اگه نگم نمي خورين! اينكه وقتايي كه ميخواد مهمون بياد مياد تو آشپزخونه و نظارت ميكنه كه چيزي اشتباه نشه و.....

و اينكه من هميشه از اين كاراش لجم ميگيره و بعد كه دادم در مياد كه مامااااان، مامان آروم لبخند ميزنه و ميگه باباته ديگه.

نمي دونم چرا مثل مامان نشدم كه آروم باشه و صبور؟!!!!مني كه هميشه بيشتر از همه بخاطر اين كارا اذيت شدمو رنجيدم!!!!!!