حرف آخر
باتمام احترام و ارزشی که برای خواننده های اصلی وبلاگم و دوستای خوبم دارم اما به دلایلی که دلیل هاش کسایی دیگه ان دیگه اینجا راحت نیستم و این میتونه دلیل اصلی آخرین پستم باشه.
باتمام احترام و ارزشی که برای خواننده های اصلی وبلاگم و دوستای خوبم دارم اما به دلایلی که دلیل هاش کسایی دیگه ان دیگه اینجا راحت نیستم و این میتونه دلیل اصلی آخرین پستم باشه.
سرهنگ جواب داد: نمی توان آن را بخوری ولی انسان را که سر پا نگه می دارد! امید چیزی است مثل قرصهای معجزه گر رفیقم سباس!
کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
گابریل کارسیا مارکز
برگردان: جهانبخش نورائی
انتشارات آریان
105 صفحه
پ.ن: عنوان پست قبلی اسم فیلمیه از بهمن فرمان آرا و هیچ ربطی به محل تولد و ... من نداره.
اونجا که هستم آرومم و نفس میکشم.
یه وقتایی دخترانگی هات به کمکت میان. منظورم از دخترانگی چیزای کوچکیه که گاهی لبخند به لبت میاره. وقتایی که دلت یه کوچولو گرفته دست کردن یه انگشتر رنگی میتونه اینکار رو برات بکنه، یه کیلیپس کوچک که به موهات میزنی یا هر چیز کوچک دیگه یی که بتونه لبخند رو به لبت بیاره و بتونی خودتو باش گول بزنی و فراموش کنی.
یه روزایی روشن کردن شمع هام و نگاه کردن به صدف ها و گوش ماهی هام یا حتی لاک زدن.
اما یه وقتایی جواب نمیده روزایی که اوضاع یه کوچولو وخیم تر از این حرفاس. بر می گردم به مامان میگم نمی شد زیاد بچه میاوردی که هر چند تاشون نبودن باز کسایی می موندن که...! جواب میده من زیاد نیاوردم تو زیاد بیار!! یاد بیتا میافتم که وقتی بچه ی احمد رو دید به عمه گیر داد که تا فردا بت وقت میدم بری برام ازینا بیاری ، عمه گفت از کجا بیارم برات؟ برگشته میگه چه میدونم از همون جایی که منو خریدی بخر!
شال و کلاه می کنم و پیاده میزنم بیرون از خونه. همون مسیرهمیشگی مسیر سبز 1رو انتخاب می کنم. به جواب اون سئوالی فکر می کنم که همیشه اینجا که می رسیم از هم می پرسیم. طی کردن این مسیر رو فقط با تو دوست دارم شاید دلیلش این باشه که مجبور به حرف زدن با هم نیستیم. میشینم رو نیمکت و تکدانه ی البالومو میخورم و به بچه هایی که دارن برف بازی میکنن و پیرمردهایی که دارن دومینو بازی میکنن نگاه میکنم بعدشم خودمو تو همون گل فروشی همیشگی پیدا می کنم که دارم دونه دونه گلها رو بو میکنم و...
با یه گلدون تو دستم که میام بیرون به بابا فکر می کنم که میگه دیگه جا نداریم اینو کجا میخوای بذاری و لبخند میزنم و گول می خورم و فراموش میکنم!
1.مسیر سبز مسیریه که انتخاب همیشگی منو ماهی برای پیاده رویی هامونه و این اسمم خودمون روش گذاشتیم.
در مورد خواب هاش همیشه با من حرف میزنه. خواب هاش رو برام بازی میکنه. بعضی وقتا مو به تنم سیخ میشه! بس که خوب اجرا میکنه. بش میگم: الحق تئاتری هستی میخنده و باز ادامه میده که: خواب میبینم تو یه صفحه ی شطرنجم. مهره ها خیلی بزرگن، خیلی. یه ستون های خیلی خیلی خیلی بلند هم هستن که بعضی هاشون یه جاهایی آوار شدن و من یه آدم کوچیک! خیلی خیلی کوچیک.- باید باشه و براتون تعریف که نه بازی کنه و شما ساکت مثل یه تماشاگر- آب دهنشو قورت میده و میگه بعدش زیر پام فرو میره و من هی پایین و پایین تر میرم. می افتم تو یه تونل عمیق و از یه خونه ی دیگه میام بیرون. پرت میشم. روی فواره هایی از ژله! خواب هاش موزیک دارن. موزیک هاشون رو هم اجرا میکنه. برعکس خواب های من که صامت ان. در مورد رنگ ها و صداها و ... با هم حرف میزنیم. بهش میگم ستاره من خیلی کم خواب میبینم صداهارو هم فراموش میکنم یه وقتایی انگار از دست یه نفری که نمی دونم کیه و نمی دونم چرا فرار می کنم. انگار تو خیابونای خیس و بارون زده ی انگلیسم. تاریک و خلوت و قدیمی. بعضی وقتا جرائت میکنم و پشت سرمو نگاه میکنم و باز فرار. نفسم می گیره بس که فرار میکنم. یه وقتایی می رسم به خونه یی که بچگیامو اونجا بودم و نمی دونم اونجا چیکار میکنه و تلفیق میشه با پشت بوم خونه ی بابا بزرگ و باز فرار و گشتن دنبال یه جایی برای مخفی شدن و... اینا رو که بهش می گم میگه که همیشه یه زنه بوده که دنبالم می کرده یه بار تو فرار کردنام تصمیم گرفتم که دیگه فرار نکنم با خودم فکر کردم که خوب فوقش اینه که بکشتت وایسا و بزنش. وایسادمو و زدمش! دیگه دنبالم نکرد. یاد خواب ها و کابوس های سریالی ماهی می افتم که با داد و بیداداش منو بیدار می کرد. برعکس من که تو خواب هام لال میشم، داد میزنم اما صدام در نمیاد. اینو به ماهی که گفته بودم گفت منم اولش این شکلی بودم اما بعدش یاد گرفتم داد بزنم. یه جاهایی هم دارم خواب میبینم بعد کم کم خوابم از من دور میشه مثل چیزی که از بغلت بکشن بیرون، چشام تار میشه تا وقتی که دیگه نمی بینم همین موقع است که از خواب بیدار میشم.
با یه سری از بچه ها میخوایم تفسیر خواب فروید رو با هم بخونیم. اولین جلسه رو با یه مقاله از فروید شروع می کنیم.
عنوان مقاله: رئوس نظریه روانکاوی
نوشته زیگموند فروید
ترجمه ی حسین پاینده
کتاب: تفسیر خواب
زیگموند فروید
ترجمه ی شیوا رویگران
نشر مرکز
این کتابی که دست منه چاپ ششمه و قیمتش 11800 تومنه
کارم که تموم میشه به زری زنگ میزنم و میگم دارم میام پیشت. از سرما مچاله شدم که یه ماشین میرسه همین که سوار میشم سه نفر عین چریک با اورکت های امریکایی و چفیه هایی که مثل روسری سر کردن و فکل موهاشون ازش زده بیرون و یه سیبیل خیلی کنده رو صورتشونه می پرن تو ماشین راننده هم سریع حرکت میکنه. بوی تنباکوشون تا مخم میره و اشکام سرازیر میشه و ...- امان از الرژی- شروع میکنن به حرف زدن در مورد اسلحه و مجوزش و ...پاهاشونو نمی بینم اما حدس میزنم که گیوه پوشیدن یا کتونی احتمالاً. فقط دست کناریمو میبینم اونم سر پیچ ها که پشتی صندلی راننده رو نگه میداره. حس میکنم با یه حرکت می تونه جمجمه ام رو تو دستاش خورد کنه! دارم به این چیزا فکر می کنم که یاد حرف استاد طراحیم میافتم. میگفت: خطاط ترسون! بالاخره میرسیم. میگم ممنون آقا پیاده میشم. همشون بر می گردن و با تعجب به من نگاه می کنن طوری که انگار همین لحظه متوجه حضور من شدن!
تو راه برگشت گله ها رو میبینم، قبرستان های کوچیک کنار جاده. امام زاده یی که دورتر رو یه تپه است. دشت های آرام و وسیع، کوه های پوشیده از برف. عجیبه که وقتی میومدم متوجه هیچ کدوم از اینا نشدم.
از عالم معنا الفی بیرون تاخت که هر که آن الف فهم کرد همه را فهم کرد، هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد. طالبان چون بید می لرزند از برای فهم آن الف.
از همه ی اسرار الفی بیش نیفتاد، و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف البته فهم نشد.
مقالات شمس الدین محمد تبریزی
بورخس با استفاده از زمان، مرگ، ویژگی های شخصیت ها و دوگانگی هاشون، جنون، درد، تقدیر، جادو در قالب داستان های مصیبت بار آثار ماوراء الطبیه یی می سازه و تو رو بدون پیدا کردن فرصتی برای راه حل و چاره پذیری به عمق اندیشه های_ که نسبت انسان رو با کائنات نشون میده_ خودش میبره و تفکرش رو به تو انتقال میده. بورخس یک نویسنده نیست یک متفکره که اندیشه هاش رو به صورت داستان بیان میکنه.
مرگ دیگر داستان کوتاهی از مجموعه 17داستان کوتاه الف که تو این داستان دوستی برای راوی نامه یی می فرسته و در آخرش اضافه میکنه که دن پدرو دامیان از بیماری ریوی در گذشته و داغان از تب در هذیانش تمام روز خونین نبرد ماسوییر رو از سر گذرانده. دامیان تو بیست سالگی اش به ارتش میره و با جسارت و جهالت تو درگیری ها شرکت میکنه و تو بازگشتش به خانه با یک جور سماجت آمیخته با تواضع کار گله چرانی رو از سر می گیره. راوی اون رو یکبار در سال 1942 دیده و عکسی که ضمیمه ی نامه شده رو بارها دیده اما عکس گم شده و راوی دنبالش نمی گرده چرا که از پیدا کردنش وحشت داره. ماه ها بعد راوی به فکر نوشتن یک داستان از ماجرای دامیان میافته و سرهنگی رو پیدا میکنه که اونو میشناخته، سرهنگ توضیح میده که جنگ مثل زن به درد امتحان مردها میخوره و هیچ کس قبل از اینکه وارد معرکه بشه نمی دونه چند مرده حلاجه. مردی ممکنه خودش رو ترسو ببینه و عملاً شجاع از آب در بیاد و برعکس همونطور که دامیان خودش رو باخت. راوی که از دامیان برای خودش یک بت تراشیده براش روشن میشه که منشا خودداری دامیان شرمه نه تواضع و بعد به خودش دلداری میده که:"آدمی که گرفتار عملی از سر بزدلی ست بسیار پیچیده تر و جالب تر است از آدم سر راست با شهامت." چند وقت بعد در ملاقات دیگه یی با سرهنگ دوباره اسم دامیان به وسط میاد و راوی میگه:" بله می دانم یک آرژانتینی که طاقت رو به رو شدن با گلوله را نداشت." سرهنگ هاج و واج بهش نگاه میکنه و میگه:" اشتباه میکنید آقا. پدرو دامیان همان طوری مرد که آرزوی هر مردی ست." و ماجرای مرگ دلیرانه ی اون رو در جنگ سال 1904 با شکافته شدن سینه اش بوسیله ی یک گلوله تعریف میکنه!
بقیه اش رو باید بخونید و ببینید که بورخس با شما چکار میکنه. این داستان رو تو جمعی از دوستای دوست داشتنیم با هم خوندیم.
مرگ دیگر
الف( مجموعه 17 داستان کوتاه)
خورخه لوئیس بورخس
م. طاهر نوکنده
انتشارات نیلوفر
4800 تومان
میگم: کجایید؟ - میگه: اومدیم فاتحه دیدیم خوابی گفتیم بیدارت نکنیم.- پس درو چرا قفل کردید؟ - خیالمون راحتتر بود اینجوری.
از چی جا می موندم؟!
تنم خیس عرقه.
اعصابم که خورد میشه دونه دونه موهامو می کنم بعد سرمو می کوبم به دیوار، خون راه میافته و تموم ملافه ها رو کثیف میکنه. حتی اون سنگی رو که جلوی در اتاق میذارم که بسته نشه، بابا اصرار داره درو باز بذارم رو بر می دارم و می کوبم تو شیشه ی بالای در و خوردش میکنم بعدش رومو بر می گردونم به دیوار و میگیرم میخوابم اصلا هم برام مهم نیس که مامان وقتی میاد شیشه ها رو جم کنه دستش ببره! آدم خطرناکی میشم! تمام اینا تو ذهنم اتفاق میافته.
مامان که برام قرص میاره پیشونیشو می بوسم و میگم خوبم بخدا! با دستهای محکمش دستای ضعیفمو فشار میده و میگه بخور. باور نمی کنه. میخورم باز خواب و تب و لرز.
همش به دستای مامان فکر می کنم چقدر قویین. شاید برای اینه که هندبالیست بوده. دستای بابا گرمن. داغ! همه ی دستا رو مرور می کنم. هر دستی که دیدم. دستای ماهی. دستای سارا. دستای ... به دست دادا که میرسم رد میشم. برای همه یه صفت بارز انتخاب میکنم. تا جایی میرسم که دستای منصور ضابطیان و خاتمی رو هم اضافه می کنم!!
اما دوباره میرسم به دستای دادا... خدایا یادم رفته!! دستای دادا چه شکلی بودن؟ فکر دستای دادا مثل خوره میافته بجونم.
تموم آلبوم ها رو در میارم اما نیست!
سعی میکنم دیگه بش فکر نکنم. متوجه میشم ساعتی که چند ساله کنارمه چه صدای نخراشیده یی داره. میخوام به صداش گوش نکنم باز فکر دستای دادا میاد تو ذهنم. باطریشو در میارم. چه شکلی بودن؟! هی میکشم دوباره خط میزنم. ذهنم خط خطی میشه!
خسته میشم. صدای اذان میاد. میرم تو حال میشینم ساعت شش و دو دقیقه اس. تا مامان میاد بیرون از اتاقش میگم: مامان دستای دادا چه شکلی بود؟ میاد میشینه کنارم میگه: چه خوابی دیدی؟ میگم خواب ندیدم! باور نمی کنه. میگه: شبیه دستای بابا!
دادا= مادر بزرگ