سنگینی سرمو به شیشه ی اتوبوس دادم. نگاه می کنم به دختری که وقتی دارن باهاش حرفای آخرو می زنن دستای گره کرده اش تو جیبشه و با پای راستش رو زمین خط می کشه.

مردی که پک های محکم از سیگارش میگیره و دودش رو محکم پرت میکنه تو صورت آسمون.

با تذکر راننده به خودش میاد با چشم های خالی و جستجو گرش یه نگاه به دور و برش میاندازه و دنبال چیزی میگرده که پیدا نمی کنه. با دستش لباس های به رنگ خاکش رو از خاک میتکونه. تو دست دیگه اش یه کیسه ی جا برنجه که بندشو محکم دور مچش پیچونده اینقد که خون تو دستش جمع شده. از سه تا پله که بالا میاد نفسش میگیره، یه نگاه به مسافرا میندازه با دستی که آزاده کلاهش رو زیر بغلش میده و موهای سفیدش رو مرتب میکنه و با تکیه به دونه دونه ی صندلی ها خودشو به صندلیش میرسونه. وسط های راه آروم میره سمت راننده و با بغض میگه میخوام پیاده شم. راننده میگه هنوز که نرسیدیم!

جلوتر کنار میزنه و پیرمرد وسط بیابون پیاده میشه.