خونه ي مادر بزرگه
مامان زنگ ميزنه و ميگه مامان بزرگ كارت داره وقت كردي يه سر برو اونجا، كارم طول ميكشه و نمي تونم برم عصر مامان دوباره زنگ ميزنه ميگه هنوز نرفتي؟ ميگم نتونستم. ميگه مامان بزرگ ناراحت شده و گفته بگو ديگه نياد ديگه غروب شده!
جمعه با يه كاسه آش ميرم كه از دلش دربيارم حسابي ناراحته كه لازم نكرده چرا ديروز كه پنج شنبه بوده و شب جمعه و ميخواسته فاتحه بده نيومدي حالا ديگه ميخوام چيكار!
منم ميگم حالا كه اومدم بيا ناخن هاتو بگيرم و نازشو ميكشم كه قهر نكن و ....
ناخوناشو كه كوتاه ميكنم باز به موهاي سفيدش نگاه مي كنم سريع رد نگامو كه ميبينه از چشام ميخونه و ميگه نه روله نميخوام رنگ كنم دلم سيه، سي.
بعد كه چن تا كار كوچولو براش انجام ميدم ميگه بيا اينم ديشب برات نگه داشتم كه نيومدي! و يه بشقاب حلواي خرما با بگل ميذاره جلوم منم با انگشت شروع ميكنم به خوردن.
پ. ن: دعات برام كافيه
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.