ریسمان تاریخ
.jpg)
می مانی ؟می مانم.
به چه جرمی، به چه شوری، به چه عشقی سئوال از من؟ جواب از من؟!
گفته بودمت می مانم و ماندم اما تو هرگز از من نپرسیده بودی که ایا می مانم؟
تو نمی پرسیدی ،تو ساکت بودی تو مرده بودی و من پرسیدم گفتم و هنوز زنده ام شاید به گمانم زنده ام شاید من مرده باشم و تو زنده ولی میدانم فاصله مان مرگ است این فرشته ای که چرا تو را به من نمی رساند و چرا تو را از من گرفته است این فرشته ی تاریک و خواستنی مرگ است فاصله مان.
ماندم و خواهم ماند وزمان اینک هزاران قرن از زمانی که در ان میخرامیدیم گذشته و من مانده ام هنوز و نمی دانیم پست است خامش است،تنهایی است و نمی دانی که چگونه مانده ام هنوز
می مانی ؟ می مانم
خدایمان نیز به این زمان نیامده است اما خدای دیگرو اصلا اکنون همه خدایند و پیشی میگیرند ز هم و نمی دانی چه زمانی است کنون اما من آمدم ،ماندم ،عاشقم به گمانم هنوز
در این زمان که نبوده ای و من مانده بودم نه هیچ طلویی بود و نه هیچ غروبی و هیچ صدایی از تو نمی آمد و هیچ قاصدی خبری نه ،و من که نپرسیده بودیم مانده ام هنوز که شاید آوایت بگوید می مانی؟؟می مانم .
خروشی نیست و هیچ شکایتی از این زمانه ندارم که نپرسیده مانده ام و پیمانم را پیمانه پر می کنم و مست و اغشته به سکوتت که نپرسیده بودی ام میمانی مانده ام و می مانم هنوز

آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.