دروغ های تاریخی

شاید خواندن دروغ هایی که مردم ما پایه اصالت خود را بر ان پنداشته اند جالب و خواندنی باشد.

دروغ هایی در زمینه تاریخ ما.

باید توجه داشت که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی سعی و تلاش شده که تاریخ را نابود و از صفر بسازند!

ما شاهد آن بودیم که با کلید خوردن انقلاب اسلامی آیت الله خلاخالی رییس وقت دادگستری تهران دستور به تخریب تمام اَبنیه های تاریخی ایران را می دهد و با انقلابیون تیشه دست گرفته و یا همان روشنفکران و با سوادان آن دوره به پارسه (تخت جمشید) می ریزند تا آن را که نماد قدرت شاهنشاهی و ظلم است (!) را بر اندازند. بدون توجه به پیشینه آن و نحوه ساخت آن که نه تنها در جریان بنا کردن آن هیچ ظلمی روا داده نشده است که در عین عدالت بنا شده.

در آن جریان اگر با مقاومت مردم و عده ای توریست متعجب مواجه نمی شدند اکنون شاید ما هرگز نه به پارسه می اندیشیدیم و نه می دانستیم که پارسه ای شاید وجود داشته است و اگر در جایی می دیدیم و می خواندیم دچار تعجب و حسرتی شگرف می شدیم و شاید حتی باورمان نمی شد و تاریخ خود را از سال 58 می دانستیم و می نوشتیم.

هم اکنون نیز این را می بینیم که در دست فروش های برخی از کشورها از قبیل انگلیس و فرانسه اشیا ارزشمندی که پایه های تاریخ ما هستند فروخته می شوند اشیایی که تمدن ما را طرح می زنند و ما و مسئولان ما هیچ تلاشی برای باز پس گرفتن و یا حتی خریدن آنها نمی کنیم و شاید مسئولانمان خوشحال نیز باشند (که صد البته هستند) که تاریخ ما خود به خود در حال تجزیه شدن است بدون هیچ گونه موانعی و حتی بدون نیازی به تیشه و تبر و رنج به خود دادن!

بارها و بارها در کتاب هایی که آموزش داده می شوند هم دیده ایم. کتاب هایی که می خواهند علم را آموزش دهند در صورتی که از بن دچار اشتباه بوده و دروغ ستون های سازنده آنهاست.

نمی دانم که ناشران و مولفان آن کتاب ها از تاریخ ما هیچ نمی دانند یا دیگران را نادان فرض می کنند و یا شاید هم می خواهند مردم را نادان بار آورند. (که البته تا حدودی نیز موفق عمل کرده اند!)

برای مثال ما در بسیاری از این کتاب ها می خوانیم که آریایی ها از دامنه دشت پامیر (جنوب سیبری) وارد ایران شده و تمدن و هنر و فرهنگ را با خود آورده اند و تاریخ آن به دو هزار سال و سه هزار سال پیش از میلاد می رسد.

در صورتی که آریایی ها همان ایرانی ها هستند و از هیچ جای دیگری به این سرزمین نیامده اند و زمانی نزدیک به شش هزار سال پیش از میلاد نیز فرهنگ و هنر داشته اند و پیشینه دادگستری و هنر نمایی ایرانیان بسیار جلوتر از خودنمایی مردم دیگر سرزمین ها و مردم کرانه های دشت پامیر بوده است.

یکی دیگر از دروغ هایی که بارها و بارها شنیده ایم و خوانده ایم به حدی که در گوشت و پوست مان نفوذ کرده تا جایی که از هر ایرانی قدمت تمدنش را بپرسی تاریخی تا مرز پنج هزار سال را پاسخ می گویند این در حالی است که اگر اصل مطلب را برایمان بازگو شود دچار تزلزل مذهبی خواهیم شد.

البته در این یک مورد حق دارند زیرا نمی خواهند اصل قدرتشان را به خطر بیاندازند!

قابل توجه است که در سال 1329 دانشمندان و استادان دانشگاه پنسلوانیا به سرپرستی کارلتون کان موزه دار موزه مردم شناسی دانشگاه مزبور به ایران آمده و در غار کمربند هوتو از به شهر در 9 متری عمق غار چهار استخوان بندی زمان یخبندان یعنی سه و چهار برابر روزگار سنگ پیدا کرده اند که آنها را وابسته به انسان های هفتاد یا صد هزار سال پیش می داند این در حالی است که کتب مذهبی همچون تورات و انجیل و قرآن پیدایش انسان را به هفت هزار سال پیش نسبت می دهند یعنی نود و سه هزار سال کمتر از آنچه تا کنون کشف شده است!

در صورتی که هنوز هیچ دانشمندی پیدایش انسان را به صورت دقیق تاریخ نزده و هنوز این موضوع برای ما روشن نشده است و حتی برخی نظریه ها قدمت پیدایش انسان را دو میلیون سال خوانده اند!

این در حالی است که تاریخ نویسان اسلامی ما و مولفان کتاب های قابل چاپ تاریخ تمدن ما را کمتر از تمدن های بین رودها و مصر می دانند و آنها معتقدند که تمدن های اولیه بشر در کنار رود های دجله و فرات و نیل تشکیل شده است.

در صورتی که ما تاریخی چندین برابر آنها را داریم.

تا انجایی که دکتر جوزف کالدول می گوید پدیدار شدن تمدن های مردم جهان وابسته به سرزمین ایران است.

سکوت های من

صداهاي مست كننده پست چه گويند و چه مي گويند "اينجا ايران است" و باز كُند و خراب در گوشه گوشه هاي ذهن من آهسته مي لرزاند و فركانس مي دهد "ايران"

راديو را خاموش مي كنم و فرياد مي زنم نه اينجا ايران نيست قلم بر مي دارم و مي نويسم تا بدانند ايران چه بود و براي چه بود مي نويسم تا جرﺃت بردن ائيرين در خلوت خود نيز نداشته باشند چه رسد به راديو و موج كه موج هايش در ذهن من ماسيده و به ترشي كشيده باشد و من حسرت هايم را با تنفر اين مرگ مي جوم حسرت هايم را تنها مي تراشم و بر آن حك مي كنم نه اينجا ايران نيست.

شايد برگشتن به ساليان دور به ساليان مرده كه هر كه مي خواهد تفسيري بر آن اعلاميه مي زند.

به نظر خيلي از افراد به روز و يا شايد عاقل غير معقول بيايد اما معقول آن نيست كه تفسيرهاي غلط اين عاقلان را كه بر ديواره تمدن ما و شايد تنها من چسبانيده اند را ناديده گرفت و به آنها لبخند مريض بي تمدني تحويل داد و به گفته هايشان سكوت ملات كرد و سكوت تا بتواني زنده بماني و زندگي كني.

نه سكوت هاي من آهسته آهسته زجه مي زنند، فرياد مي كشند سكوت هاي من بوي مرگ مي دهند و من زندگي را بر اين مرز و بوم بر اين حادثه هاي تلخ جز مرگ كه در قالب يك زندگي رسوخ كرده نديده ام و اين قالب تابوتي براي ماست و يا شايد تنها من كه در آن هضم شده ام.

از كجاي اين سرزمين بايد تاخت. از كجا بايد گفت اين خاك خاك شاهنامه است. شاهنامه اي كه شايد اشك هاي خشك ان پير تا كنون رام مي دهد بر نهاد ما اشك هايي كه من نيز مي ريزم و شايد افرادي بر اين اشك ها پوسيده اند چه كسي مي داند پيري كه حسرت مي خورد و بر تازيان با واژه هايي از جنس اين خاك مي تازد.

واژه هايي كه همت اسپندو داته است. كه غبار غربتيان را از سنگ هاي اين ناحيه بزدايد. سنگ هايي كه از ان كوشك هايي به نهايت من و تو بلند كرده است تا زماني تجاوز به ماهيت من و تو حكم خورد و اصول اين منش در رگان آن ايرانيان به منجلاب خرافاتشان سوق خورد و نوروز و مهرگان به كابوس هاي بيداري ما مبدل شود.

پس كجاست دخيوم و نمانيه. پس كجاست مزداي اين سرزمين كه رشنو آهسته آهسته ذوب مي شود و در اين سال هاي سوگواريشان به سوگشان بايد نشست.

كه فَرَوَهَرها و فَرَوَش هاي اين سرزمين بر دخمه هايي كه زماني به نام پارسه قد علم مي كردند دفن شده اند.

پس كجاست زرتشتوم كه هوخشتره را بر اندزاد شايد كه فروهر زرتشتوم اين بار بر جسم مادي تو پناه اورده است پس به نام رشنو و به اميد ورثرغن (بهرام) زئوسان را نابود خواهيم كرد.

«كو آن شهرياري كه از روي داد و ايين بد كيشان و خواركنندگان عزيزان را رام و فرمانبردار كند»