یاکریم
حالا سه تان البته غیر شبایی که مهمون دارن!
فک می کردم با اومدن پاییز برن یه جای گرمتر. نرفتن.
ما رو می شناسن و وقتی رد می شیم آرومن، اما اگه کسی بیاد که نشناسن سریع می پرن میرن رو پشت بوم. دایی میگفت برکت دارن.
روزایی که لونه می ساختن ساعتها می نشستم و نگاشون می کردم.
امروز که داشتم حیاط رو می شستم همش نگام می کردن. بشون گفتم: این وقت روز آخه چرا چپیدین تو لونه؟ پاشید برید پرواز کنین، بچرخین. حال نداشتن، یه نگاه عاقل اندر سفیه بمن انداختن و فکر کنم تو دلشون گفتن برو بابا دلت خوشه! بعدشم روشونو برگردوندن.
از اینکه حیوون خونگی داشته باشم خوشم نمیاد. نه اینکه بدم بیاد ازشون، حس میکنم طبیعت شون این نیست و باید خیلی خودخواه باشی که نگهشون داری.
اینا خوبن. دوسشون دارم. کاری به کار هم نداریم و خودشون اینجا رو انتخاب کردن.
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.