یاکریم

اسمشون رو دقیقا نمی دونم. بالای ناودان افقی که با فاصله ی کمی از سقف از زیر آبپر حیاط جلویی میگذره که آب بارون رو ببره بریزه تو کوچه لونه ساختن. اولش دوتا بودن بعد چهار تا شدن یکی شون جوجه که بود افتاد پایین و ...

حالا سه تان البته غیر شبایی که مهمون دارن!

فک می کردم با اومدن پاییز برن یه جای گرمتر. نرفتن.

ما رو می شناسن و وقتی رد می شیم آرومن، اما اگه کسی بیاد که نشناسن سریع می پرن میرن رو پشت بوم. دایی میگفت برکت دارن.

روزایی که لونه می ساختن ساعتها می نشستم و نگاشون می کردم.

 امروز که داشتم حیاط رو می شستم همش نگام می کردن. بشون گفتم: این وقت روز آخه چرا چپیدین تو لونه؟ پاشید برید پرواز کنین، بچرخین. حال نداشتن، یه نگاه عاقل اندر سفیه بمن انداختن و فکر کنم تو دلشون گفتن برو بابا دلت خوشه! بعدشم روشونو برگردوندن.

از اینکه حیوون خونگی داشته باشم خوشم نمیاد. نه اینکه بدم بیاد ازشون، حس میکنم طبیعت شون این نیست و باید خیلی خودخواه باشی که نگهشون داری.

اینا خوبن. دوسشون دارم. کاری به کار هم نداریم و خودشون اینجا رو انتخاب کردن.

چه روزها که گذشتن برادر خاطرت هست؟!

میترا زنگ زد و گفت: همه بچه ها اومدن، تو چرا نیومدی پس؟!

- گفتم کجا؟!

- امروز 16 آذره.

- خب؟!

- مگه قرار نبود همه دور هم جم شیم؟! نمیای؟

-گفتم: نه! خوش باشین

خیلی کم پیش میاد مناسبت ها رو فراموش کنم اما هیچی یادم نبود. اصلا یادم نبود چنین روزی وجود داره و چنین قراری گذاشته شده. ذهنم همه چیزو پاک کرده بود. تا ساعت یک شب با خودم جنگیدم که نرم سراغ آلبوم ها و یادداشت هام!

 طاقت نیاوردم.

 خدای من اینا کین؟!

 اصلا اون آدم سخت و مغرور اون روزا رو که این یادادشتها رو نوشته بود نشناختم.

 روزی که تهدید به مرگ شدم، روزی که جلوی در دانشگاه نزدیک بود له شم، روزهایی که من مقصر انصراف فلان کس شدم، ماهها و سال هایی که یک تنه جلوی یک ارتش ایستادم. روزهایی که بخاطر تن ندادن به خواست بقیه از محبوب ترین به منفورترین تبدیل شدم. چه سمینارها که تشکیل ندادن و چه کارهایی نکردن و چه فشارهایی که نیاوردن و.....

تا صبح خوندم انگار که خاطرات یه غریبه رو، صبح همه رو سوزوندم. تنها شاهدی که موند سجاده مخمل اون سال هاس که اثرجای پاهام روش  رنگ باخته!

مسافر

سنگینی سرمو به شیشه ی اتوبوس دادم. نگاه می کنم به دختری که وقتی دارن باهاش حرفای آخرو می زنن دستای گره کرده اش تو جیبشه و با پای راستش رو زمین خط می کشه.

مردی که پک های محکم از سیگارش میگیره و دودش رو محکم پرت میکنه تو صورت آسمون.

با تذکر راننده به خودش میاد با چشم های خالی و جستجو گرش یه نگاه به دور و برش میاندازه و دنبال چیزی میگرده که پیدا نمی کنه. با دستش لباس های به رنگ خاکش رو از خاک میتکونه. تو دست دیگه اش یه کیسه ی جا برنجه که بندشو محکم دور مچش پیچونده اینقد که خون تو دستش جمع شده. از سه تا پله که بالا میاد نفسش میگیره، یه نگاه به مسافرا میندازه با دستی که آزاده کلاهش رو زیر بغلش میده و موهای سفیدش رو مرتب میکنه و با تکیه به دونه دونه ی صندلی ها خودشو به صندلیش میرسونه. وسط های راه آروم میره سمت راننده و با بغض میگه میخوام پیاده شم. راننده میگه هنوز که نرسیدیم!

جلوتر کنار میزنه و پیرمرد وسط بیابون پیاده میشه.

من و مامان و عطار

خیلی فکر کردم که چطور می تونم مامان رو دوباره با زندگی بعد از بابا بزرگ آشتی بدم چند تا مجله ی جدید بافتنی براش گرفتم اما حوصله ی بافتن رو نداشت، حتی ماهی براش ام الکثوم رایت کرد اما باز...

شاید با خوندن چیزی که دوست داره...

کتاب رو که دستم میبینه میگه هوووم من اینو قبل انقلاب خوندم خیلی خوبه خیلی. باز منو- مثل روزی که من و ماهی براش با ذوق شروع کردیم به نزار قبانی خوندن و اینکه مامان شعراش رو حتما بخون که از دست ندی و... با شنیدن اسمش شروع کرد به از حفظ خوندن شعراش با زبان عربی- غافل گیر کرد! و دوباره فهمیدم که هنوز چقدر مونده که به مامان برسم.

قرار به این میشه که هر روز یک ذکر از ذکراش رو با هم بخونیم. به رابعه که میرسیم مامان میگه من کتاب رابعه رو خوندم. رابعه العدویه بنت کعب که تو زمان رودکی زندگی میکرده اولین شاعر زن بوده عاشق غلام برادرش میشه- اسم غلام رو فراموش کرده- غلام رو تو حمام میکشن و میبینن که با خون خودش رو تمام دیوارها شعر نوشته.

من و مامان حسابی ازش لذت می بریم و کلی در موردش حرف میزنیم.

 این روزا که مامان خوبه منم خیلی خوبم.

 

تذکره الولیاء

فرید الدین عطار نیشابوری