از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

     کارم که تموم میشه به زری زنگ میزنم و میگم دارم میام پیشت. از سرما مچاله شدم که یه ماشین میرسه همین که سوار میشم سه نفر عین چریک با اورکت های امریکایی و چفیه هایی که مثل روسری سر کردن و فکل موهاشون ازش زده بیرون و یه سیبیل خیلی کنده رو صورتشونه می پرن تو ماشین راننده هم سریع حرکت میکنه. بوی تنباکوشون تا مخم میره و اشکام سرازیر میشه و ...- امان از الرژی- شروع میکنن به حرف زدن در مورد اسلحه و مجوزش و ...پاهاشونو نمی بینم اما حدس میزنم که گیوه پوشیدن یا کتونی احتمالاً. فقط دست کناریمو میبینم اونم سر پیچ ها که پشتی صندلی راننده رو نگه میداره. حس میکنم با یه حرکت می تونه جمجمه ام رو تو دستاش خورد کنه! دارم به این چیزا فکر می کنم که یاد حرف استاد طراحیم میافتم. میگفت: خطاط ترسون! بالاخره میرسیم. میگم ممنون آقا پیاده میشم. همشون بر می گردن و با تعجب به من نگاه می کنن طوری که انگار همین لحظه متوجه حضور من شدن!

     تو راه برگشت گله ها رو میبینم، قبرستان های کوچیک کنار جاده. امام زاده یی که دورتر رو یه تپه است. دشت های آرام و وسیع، کوه های پوشیده از برف. عجیبه که وقتی میومدم متوجه هیچ کدوم از اینا نشدم.

ما همه سایه های یک رویائیم

       از عالم معنا الفی بیرون تاخت که هر که آن الف فهم کرد همه را فهم کرد، هر که این الف را فهم نکرد هیچ فهم نکرد. طالبان چون بید می لرزند از برای فهم آن الف.

       از همه ی اسرار الفی بیش نیفتاد، و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف البته فهم نشد.

                                                                                             مقالات شمس الدین محمد تبریزی

 

      بورخس با استفاده از زمان، مرگ، ویژگی های شخصیت ها و دوگانگی هاشون، جنون، درد، تقدیر، جادو در قالب داستان های مصیبت بار آثار ماوراء الطبیه یی می سازه و تو رو بدون پیدا کردن فرصتی برای راه حل و چاره پذیری به عمق اندیشه های_ که نسبت انسان رو با کائنات نشون میده_ خودش میبره و تفکرش رو به تو انتقال میده. بورخس یک نویسنده نیست یک  متفکره که اندیشه هاش رو به صورت داستان بیان میکنه.

      مرگ دیگر داستان کوتاهی از مجموعه 17داستان کوتاه الف که تو این داستان دوستی برای راوی نامه یی می فرسته و در آخرش اضافه میکنه که دن پدرو دامیان از بیماری ریوی در گذشته و داغان از تب در هذیانش تمام روز خونین نبرد ماسوییر رو از سر گذرانده. دامیان تو بیست سالگی اش به ارتش میره و با جسارت و جهالت تو درگیری ها شرکت میکنه و تو بازگشتش به خانه با یک جور سماجت آمیخته با تواضع کار گله چرانی رو از سر می گیره. راوی اون رو یکبار در سال 1942 دیده و عکسی که ضمیمه ی نامه شده رو بارها دیده اما عکس گم شده و راوی دنبالش نمی گرده چرا که از پیدا کردنش وحشت داره. ماه ها بعد راوی به فکر نوشتن یک داستان از ماجرای دامیان میافته و سرهنگی رو پیدا میکنه که اونو میشناخته، سرهنگ توضیح میده که جنگ مثل زن به درد امتحان مردها میخوره و هیچ کس قبل از اینکه وارد معرکه بشه نمی دونه چند مرده حلاجه. مردی ممکنه خودش رو ترسو ببینه و عملاً شجاع از آب در بیاد و برعکس همونطور که دامیان خودش رو باخت. راوی که از دامیان برای خودش یک بت تراشیده براش روشن میشه که منشا خودداری دامیان شرمه نه تواضع و بعد به خودش دلداری میده که:"آدمی که گرفتار عملی از سر بزدلی ست بسیار پیچیده تر و جالب تر است از آدم سر راست با شهامت." چند وقت بعد در ملاقات دیگه یی با سرهنگ دوباره اسم دامیان به وسط میاد و راوی میگه:" بله می دانم یک آرژانتینی که طاقت رو به رو شدن با گلوله را نداشت." سرهنگ هاج و واج بهش نگاه میکنه و میگه:" اشتباه میکنید آقا. پدرو دامیان همان طوری مرد که آرزوی هر مردی ست." و ماجرای مرگ دلیرانه ی اون رو در جنگ سال 1904 با شکافته شدن سینه اش بوسیله ی یک گلوله تعریف میکنه!

      بقیه اش رو باید بخونید و ببینید که بورخس با شما چکار میکنه. این داستان رو تو جمعی از دوستای دوست داشتنیم با هم خوندیم.

مرگ دیگر

الف( مجموعه 17 داستان کوتاه)

خورخه لوئیس بورخس

م. طاهر نوکنده

انتشارات نیلوفر

4800 تومان