يه روز تعطيل
يه روز تعطيل هم كه ميخوام كمي بيشتر بخوابم باز مثل يه ساعت كوك شده سر ساعت شش و نيم بيدار ميشم، هرچند ديشب منو ناصر تا ساعت سه بيدار بوديم و ماه رو رصد كرديم و كلي عكس گرفتيم ازش اما باز سر ساعت هميشگي بيدارم. رو نوك پا تو خونه ميچرخم، همه ي گل دونا رو آب ميدم اما باز.....
تصميم ميگيرم يه تغييري تو اتاق ايجاد كنم، تموم كتابا رو از تو كمد بيرون ميارم و همه رو ميذارم كف اتاق حواسم پرت ميشه به كتابا و اصلا يادم ميره كه ميخواستم چيكار كنم، هر كدومشون مال يه دوره از زندگيمه! كتاباي كه خوندم كتاباي كه نصفه مونده و كتاباي كه نخوندم. به اين فكر مي كنم كه اصلا كه چي؟!!
اين همه كتاب اديان و اين همه كتاب تاريخي و....
شايدم نه اين طور نباشه، نمي دونم!!
بعد اين همه زير و رو كردن كتابا و ..... ديگه حوصله ام سر ميره و .......
من ميمونم و يه اتاق پر از كتاب كه حالا ديگه حتي حال برگردوندنشون رو هم ندارم. شايد يه روز مثل مرتضي همه رو جم كنم بذارم يه جايي كه ديگه هيچ وقت چشمم بشون نخوره!!!
اين چند وقت كه گذشت اين كتابا رو خوندم: تعليق محمد رحيم اخوت، احتمالا گم شده ام سارا سالار، يه مثنوي كردي از حشمت منصوري، كم كم كلمه ميشوم از جليل صفر بيگي ( شاعر ايلامي) خواستيد بخونيد!
اين خرداد لعنتي هم تموم نمي شه.
راستي اقايون روزتون مبارك
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.