چند روزی میشه، نمی دونم چند روز حالم اصلا خوب نیست. پیش میاد که تا ده ساعت هم بیرون نیام از اتاقم.نمی تونم بیرون بیام.

 اعصابم که خورد میشه دونه دونه موهامو می کنم بعد سرمو می کوبم به دیوار، خون راه میافته و تموم ملافه ها رو کثیف میکنه. حتی اون سنگی رو که جلوی در اتاق میذارم که بسته نشه، بابا اصرار داره درو باز بذارم رو بر می دارم و می کوبم تو شیشه ی بالای در و خوردش میکنم بعدش رومو بر می گردونم به دیوار و میگیرم میخوابم اصلا هم برام مهم نیس که مامان وقتی میاد شیشه ها رو جم کنه دستش ببره! آدم خطرناکی میشم! تمام اینا تو ذهنم اتفاق میافته.

مامان که برام قرص میاره پیشونیشو می بوسم و میگم خوبم بخدا! با دستهای محکمش  دستای ضعیفمو فشار میده و میگه بخور. باور نمی کنه. میخورم باز خواب و تب و لرز.

همش به دستای مامان فکر می کنم چقدر قویین. شاید برای اینه که هندبالیست بوده. دستای بابا گرمن. داغ! همه ی دستا رو مرور می کنم. هر دستی که دیدم. دستای ماهی. دستای سارا. دستای ... به دست دادا که میرسم رد میشم. برای همه یه صفت بارز انتخاب میکنم. تا جایی میرسم که دستای منصور ضابطیان و خاتمی رو هم اضافه می کنم!!

اما دوباره میرسم به دستای دادا... خدایا یادم رفته!! دستای دادا چه شکلی بودن؟ فکر دستای دادا مثل خوره میافته بجونم.

تموم آلبوم ها رو در میارم اما نیست!

سعی میکنم دیگه بش فکر نکنم. متوجه میشم ساعتی که چند ساله کنارمه چه صدای نخراشیده یی داره. میخوام به صداش گوش نکنم باز فکر دستای دادا میاد تو ذهنم. باطریشو در میارم. چه شکلی بودن؟! هی میکشم دوباره خط میزنم. ذهنم خط خطی میشه!

خسته میشم. صدای اذان میاد. میرم تو حال میشینم ساعت شش و دو دقیقه اس. تا مامان میاد بیرون از اتاقش میگم: مامان دستای دادا چه شکلی بود؟ میاد میشینه کنارم میگه: چه خوابی دیدی؟ میگم خواب ندیدم! باور نمی کنه. میگه: شبیه دستای بابا!

دادا= مادر بزرگ