دلم برا اون روزا تنگ شده

چن سال پیش بود رو نمی دونم دقیقا، با سحر داشتیم پیاده روی میکردیم از در یه خونه رد شدیم که تو حیاطش یه درخت شاه توت داشت، چه توتایی سرخ و سیاه!!

سحر هم گیر داد که من میخوام! هرچی میگفتم سحر کوتاه بیا، را بیفت برات میخرم میگفت نه، اگه نبود چی؟ منم رفتم زنگ در خونه رو زدم یه خانومی درو باز کرد سحر زل زده بود به درخت، منم گفتم این خانوم حامله اس!!_  به سحر اشاره کردم اونم سریع شکمشو داد جلو و دستشو زد به کمرش و سرشو خجالت زده انداخت پایین!_ دلش ازین توتا خواسته یه دو دونه بدین ممنون میشم. خانومه هم رفت یه نایلون برامون پر کرد و آورد. راه افتادیم و همش میخوریدم و قش قش می خندیدیم. اشکامون راه افتاده بود بس ک خندیده بودیم. بعدش رفتیم یه سوپری که آب معدنی بگیریم تا من رفتم از تو یخچال آب معدنی بیارم دیدم لواشک خریده و داره همونجا میخوره اینبار خودش خجالت کشید و به آقایی که پشت صندوق نشسته بود و چپ چپ نیگا میکرد گفت حامله ام دست خودم نیست!!

تا خونه همونجوری توت خوردیم و خندیدیم خونه که رسیدیم برگشت به من گفت میدونی زن حامله نباید از این کفشا بپوشه؟ دوباره زدیم زیر خنده.

 

دلم برا سحر تنگ شده، دلم برا اون روزا تنگ شده.

 

سحر، سحری که اگه بخوام ببینمش باید تو قطعه های بهشت رضا دنبالش بگردم و پیداش کنم و نگاه ها و گریه های بی امان مادرش رو...بعدش بغلم کنه و بگه تو رو که میبینم انگار...

ومن، منی که از بودن خودم خجالت میکشم.

امپراطور هوا

ساعت 5:30 دقیقه صبح، توی حیاط دراز کشیدم و به آسمان نگاه میکنم. همش سعی میکنم فقط به آسمان نگاه کنم و آمدن و رفتن ابرا رو ببینم و تغییر شکلشونو اما هر بار بی فایده اس! دوباره تلاش میکنم آسمان رو همونجوری که هست ببینم باز...

چشامو میبندم و میگم اینبار دیگه فقط نگاه کن، فقط نگاه کن، فقط...

اما همین که چشامو باز میکنم دوباره میگم آبی، آبی اولتیمارین، توسی، اوکر، زرد، سفید و...........

بازم، بازم، بازم.......

 

دیروز با بچه ها داستان خوانی داشتیم منظورم از بچه ها افرا، طاهره، بهار، زینبی که قرار بود بیاد و نشد و نیامد و... داستان امپراطور هوا، از ایتن کنین با ترجمه ی مژده دقیقی

تو این داستان کلمه یی بکار برده نشده مگر اینکه ازش استفاده بشه. داستان با کنار هم قرار گرفتن تضاد ها شکل میگیره و پیش میره و......

ساعت ها در موردش حرف زدیم و ازش لذت بردیم و البته متحیر شدیم!

 

پیرمرد داستان هم مثل من که چند سالی میشه نمیتونم به آسمان بدون اینکه رنگاشو از هم جدا کنم، نگاه کنم و لذت ببرم ازش ، نمی تونست بدون اینکه صور فلکی رو نبینه به آسمان نگاه کنه!