بدو جا نمونی!

چار شنبه سوری امسال، باغ خاله، فقط گفته اونجا رو ب اتیش نکشید!

هر کی میاد بگه که اسمشو به لیست اضافه کنم، ادرس و زمانشم بتون میگم

چشن سرخ خجسته

این پست رو هم بخونید

زردی من از تو، سرخی تو از من

بدون عنوان

چه فرقی می کند

این دنیا

براش بود و نبودم

چه فرقی می کند

این دنیا

برام بود و نبودش


خونه تکونی

میرم تو حیاط میشینم رو کپه های تشک و بالشت ، پرتقالمو پوست می گیرم بعد موهامو که محکم پشت سرم  بسته بودم رو باز میکنم دستامو کرم میزنم که بعد این همه شستشو حسابی خشک شدن پرتقالمو میخورم و دراز میکشم و به اسمون آبی و آفتابی نگاه میکنم که حتی یه لکه ابر هم توش نیس. چشامو میبندم.داغی افتابو رو پلکام حس میکنم.

 یاد پارسال می افتم که باز داشتیم خونه تکونی می کردیم. رفته بودم رو دیوار به ماهی گفتم که هیزوما رو یکی یکی دستم بده که رو دیوار بچینم داشت دستم میداد که گفتم مواظب باش رتیلی چیزی توشون نباشه که همین موقع یه مارمولک گنده از رو یه هیزم پرید رو شونه ی ماهی!!

ماهی داد میزد و بالا و پایین میپرید، من میگفتم وای وای و می خندیدم، میگفت رتیله؟ منم بس که به بالا و پایین پریدنش خنده ام گرفته بود!! اصلا نمی تونستم حرف بزنم که نه رتیل نیس اونم همش دادمیزد و خودشو تکون می داد و ...مارمولک بیچاره! هم همش از سرو کولش بالا می رفت و دوباره لیز میخورد میومد پایین.

همین موقع مامان از سر کار میاد و صدای داد و هوار مارو میشنوه تا از حیاط جلویی رد میشه و بعدش خونه رو میدوه که برسه به حیاط پشتی ببینه داره چه بلایی سر ما میاد نصف عمر میشه.

خلاصه مارمولکه فرار میکنه و ماهی گریه وگریه و همش به من میگه کوفت کوفت ، مامان هم بی حال. منم از رو دیوار میام پایین و برای هر دوشون اب قند درس میکنم.هنوزم یاد اون روز که می افتم خنده ام میگیره!

به ماهی زنگ میزنم میگم کی از اصفهان بر میگردی؟ میگه هر وقت خونه تکونی تو تموم شه.

همونجا میگیرم می خوابم.

بعد یه خونه تکونی درست و حسابی من اینجوری خستگی رو از تنم در میارم!

 

پ.ن:از اونجایی که یکی از غذاهای اصلی کردها کبابه تو هر خونه یی یه عالمه هیزم پیدا میشه.

من و بیتا و بابابزرگ

جمعه س . همه دارن میرن سر خاک من امتحان ارشدو بهانه میکنم و نمیرم، بابا بزرگ سردی هوا رو. میرم خونه ی بابابزرگ که تنها نباشه، با بیتا(دختر عمه ی چهار ساله و شیطونم) که به من سپرده میشه گمونم اونم امروز حالش رو نداره جایی بره.

از بودن کنار بابا بزرگ لذت میبرم چون همش مجبور نیستم از هر دری حرف بزنم.بابابزرگ هم مثل این روزای من سکوت رو ترجیح میده و این ساکت بودن و تو سکوت کنار هم نشستن نه تنها عذاب اور نیست و... برعکس خیلی هم راحتیم.

من کتاب شعرکردی لانه ویز دستم گرفتم و دارم میخونم که بیتا میره پیش بابا بزرگ و میگه برام لاک میزنی؟ بابابزرگ با لهجه ی شیرینی که وقتی فارسی حرف می زنه کلی به دل میشینه میگه من بلد نیستم بگو هما برات بزنه. بیتا میگه خب من که بلدم بیا برات لاک بزنم. میخوام بگم بیتا بابا جون رو اذیت نکن که در کمال ناباوری میبینم بابا بزرگ دستشو دارز میکنه و میگه بیا بزن.

برای همه میوه پوست میگیرم و داریم می خوریم که بیتا با چندش میگه خاله این پرتقالا خونی ان؟ میگم نه خاله خونی نیستن رنگشون این شکلیه! اونم میگه نه خونیه نخوری ها بده! و با چندش به پرتقالا نیگا میکنه. _یاد فیبی فرندز میفتم _داره باورم میشه که واقعا خونی ان!! که یهو بیتا چنگ میزنه و همه رو میندازه تو دهنش و تند تند می خوره و با چشم های شیطونش به من نیگا میکنه و شروع میکنه به خندیدن من و بابابزرگ هم شروع میکنیم به خندیدن.

بعد کلی شیطنت میگیره میخوابه و من میمونم و بابابزرگ که میگه: هما این لاکا رو میشه با نفت پاک کرد؟از تو کیفم پد در میارم و میگم الان براتون پاک میکنم.دارم لاکای دستش رو پاک میکنم که به رادیو اشاره میکنه و میگه اون روزا بغداد که این شکلی نبود و میره تو عالم خودش منم همین یه جمله برام کافیه  که کافه ها رو تو ذهنم مجسم کنم و برم تو شارع الرشید بچرخم! بعد اینکه لاکاشو پاک میکنم پا میشه و میگه میخوام درختا رو هرس کنم. چقد دوس داشتم بمونم و کمک کنم حیف که باید برم سر جلسه. پای کارت ورود به جلسمو با جوهر سبز انگشت  میزنم و پا میشم که جمع شم.

 

لانه ویز(شعر کردی) محمد رضا رستم پور

نشر گوتار کردستان

قیمت :2500 تومان