یهو از خواب می پرم، با ترس و استرس میرم طرف رخت آویز خدایا جا موندم! میگم بابا، بابا دیره بلند شو، پس چرا جواب نمیده؟! یه دستمو تو استین مانتوم میکنم دست دیگه ام گیر میکنه میرم بیرون از اتاق، میبینم هیچ کس نیست! ینی منو جا گذاشتن؟! تو اتاقشون سر میکشم، مامان کو پس؟! یعنی چه؟! در ورودی رو چرا قفل کردن؟! میدوم برم کلید رو پیدا کنم. از کنار ساعت که رد میشم می بینم ساعت چهاره!! دوباره دقیق می شم، چهاره؟! تازه به خودم میام! فکر می کردم صبحه!! به مامان زنگ میزنم.

میگم: کجایید؟ - میگه: اومدیم فاتحه دیدیم خوابی گفتیم بیدارت نکنیم.- پس درو چرا قفل کردید؟ - خیالمون راحتتر بود اینجوری. 

از چی جا می موندم؟!

تنم خیس عرقه.