با یه بلوز مردانه و موهایی که پشت سرش بسته و خیلی وقته رنگ نشده طوری که دیگه فقط نوک موهاش رنگ زده اس و یه دامن بلند که مدام تو دست چپش جمش میکنه صب به صب تشکهای خیس شده ی بچه هاش رو میندازه رو آهن پاره ها که خشک شن و بعدش برای مرغ هاش دون میپاشه،کمی که به دور و بر دقت کنی بچه هاش رو هم میبینی که دارن با سنگ و تکه های زنگ زده ی آهن برج میسازن و شوهرش رو که یه وجب سایه پیدا کرده و داره توش چرت میزنه.
اینا رو من از پنجره ی شمالی شرکت میبینم!

و پنجره ی شرقی، پسرا و دخترایی که پشت میز های رنگی در حالی که دست همو گرفتن میشینن و ساعت ها باهم حرف میزنن و پیتزاشون رو میخورن.