پنجره ها
با یه بلوز مردانه و موهایی که پشت سرش بسته و خیلی وقته رنگ نشده طوری که دیگه فقط نوک موهاش رنگ زده اس و یه دامن بلند که مدام تو دست چپش جمش میکنه صب به صب تشکهای خیس شده ی بچه هاش رو میندازه رو آهن پاره ها که خشک شن و بعدش برای مرغ هاش دون میپاشه،کمی که به دور و بر دقت کنی بچه هاش رو هم میبینی که دارن با سنگ و تکه های زنگ زده ی آهن برج میسازن و شوهرش رو که یه وجب سایه پیدا کرده و داره توش چرت میزنه.
اینا رو من از پنجره ی شمالی شرکت میبینم!
اینا رو من از پنجره ی شمالی شرکت میبینم!
و پنجره ی شرقی، پسرا و دخترایی که پشت میز های رنگی در حالی که دست همو گرفتن میشینن و ساعت ها باهم حرف میزنن و پیتزاشون رو میخورن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:59 توسط هما
|
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.