برای مدتی در مسیر کانال آب پیاده رفتم
و بعد زمان زیادی را بی حرکت فقط ایستادم، در جایی که کانال آب رودخانه را با
مجسمه ی آینه ها قطع می کرد. چراغ تمام مقبره های داخل رودخانه را میدیدم. جای ایده
الی ست برای دفن شدن.
از نردبان روی یکی از ستون ها بالا رفتم و لبه ی کانال آب نشستم، در بلندی
بیست پایی، با پاهایی آویزان از لبه.
ساعت ها انجا نشستم بی انکه به
چیزی فکر کنم یا به چیز دیگری توجه کنم. نمی خواستم. هم چنان که روی کانال نشسته
بودم شب نیز می گذشت.
بعد فانوسی را در دور دست ها دیدم و حرکتش را در جنگل کاج. فانوس از جاده یی پایین
آمد و بعد از روی پل ها گذشت و از میان مزارع هندوانه رد شد و هراز گاهی کنار جاده
ایستاد، اول این جاده و بعد آن جاده.
می دانستم صاحب فانوس چه کسی ست.
فانوس در دست دختری بود. او را سال ها پیش بارها دیده بودم، پیش از آنکه پیاده روی
شبانه ام را شروع کنم.
اما او را هیچ وقت از نزدیک ندیده بودم و نمی شناختمش. می دانستم که یک
جورای مثل خودم است. بعضی شب ها مشکل خوابیدن داشت.
همیشه وقتی از اینجا می بینمش مایه ی دلخوشی و آرامشم می شود.هیچ وقت سعی
نکرده بودم با دنبال کردن او و یا حتی با گفتن به دیگران درباره ی دیده شدنش در شب
ها بفهمم که چه کسی ست.
او به طرزی غریب مال من بود و دیدنش مایه ی دلخوشی و آرامشم می شد. فکر می
کردم که خیلی زیباست، اما رنگ موهایش را نمی دانستم.
در قند هندوانه
ریچارد براتیگان
ترجمه ی مهدی نوید
چاپ دوم نشر چشمه
قیمت 1800
اگه بخوام در موردش حرف بزنم یا اونو به
چیزی تشبیه کنم میگم مثل یه نوار قلب منظم و ارومه، اما نه با صدایی که همه از قلب
انتظار شنیدنش رو دارن بلکه با صدایی عجیب و غریب!
روزها و ساعت ها می تونی با کسایی که
این کتاب رو خوندن در موردش حرف بزنی.
پ ن: خواب زمستان چه آسان پریشان می شود از صدای پچ پچ جوانه ها
جشن خجسته