ساعت 5:30 دقیقه صبح، توی حیاط دراز کشیدم و به آسمان نگاه میکنم. همش سعی میکنم فقط به آسمان نگاه کنم و آمدن و رفتن ابرا رو ببینم و تغییر شکلشونو اما هر بار بی فایده اس! دوباره تلاش میکنم آسمان رو همونجوری که هست ببینم باز...

چشامو میبندم و میگم اینبار دیگه فقط نگاه کن، فقط نگاه کن، فقط...

اما همین که چشامو باز میکنم دوباره میگم آبی، آبی اولتیمارین، توسی، اوکر، زرد، سفید و...........

بازم، بازم، بازم.......

 

دیروز با بچه ها داستان خوانی داشتیم منظورم از بچه ها افرا، طاهره، بهار، زینبی که قرار بود بیاد و نشد و نیامد و... داستان امپراطور هوا، از ایتن کنین با ترجمه ی مژده دقیقی

تو این داستان کلمه یی بکار برده نشده مگر اینکه ازش استفاده بشه. داستان با کنار هم قرار گرفتن تضاد ها شکل میگیره و پیش میره و......

ساعت ها در موردش حرف زدیم و ازش لذت بردیم و البته متحیر شدیم!

 

پیرمرد داستان هم مثل من که چند سالی میشه نمیتونم به آسمان بدون اینکه رنگاشو از هم جدا کنم، نگاه کنم و لذت ببرم ازش ، نمی تونست بدون اینکه صور فلکی رو نبینه به آسمان نگاه کنه!