زردی من از تو، سرخی تو از من
این جمله نشان گر یک تطهیر و پاکسازی مذهبی است.
به صورتی که برای اثبات بی گناهی فرد، گذر از آتش، یک آزمون است - و سیاوش برای اثبات بی گناهی خود از آتش به سلامت گذشت-
یکی از مراسمات نوروز آتش افروزی یا چهارشنبه سوری است که در سه شنبه شب (آخرین سه شنبه سال) انجام می شود سور به معنای جشن، مهمانی و سرخ است.
سرخی آتش نماد سرخی خون سیاوش است که اولین شهید در ایران باستان است و اعتقاد بر این است که با ریخته شدن خون او به زمین، زمین جان گرفته و درختان زنده می شوند و بهار می آید که جشن سرخ نامیده می شود.
به گفته دکتر کورش نیک نام (موبد زرتشتی و پژوهشگر ایران باستان) : « این آیین هیچ ارتباطی با ایران باستان و زرتشتیان ندارد.»
بلکه این آیین پس از حمله تازیان به ایران رسم شده و آتش سوری بازمانده آتش افروزی پنج روز آخر سال است که زرتشتیان پنج روز آخر سال را متعلق به فروهر ها دانسته و برای احترام به فروهر آتش به طور نمادین روشن می شده.
در گاه شمار زرتشتی هفته وجود نداشته و ماه تنها سی روز بوده که هر روز نام خود را دارد. هفت روز هفته با ورود اعراب وارد گاه شمار می شود که پس از ورود اعراب و مخالفت با آیین ها برای از بین نرفتن این سنت نحسی چهارشنبه را (چهارشنبه از دید اعراب نحس است) بهانه کرده و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند.
در این جشن از روی آتش نمی پریدند و این سنت بعدها اضافه شد.
با پریدن از روی آتش بیماری ها، ناراحتی ها و نگرانی های سال کهنه را به آتش می سپارند تا سال نو را با آسودگی و شادی آغاز کنند. خاکستر آتش چهارشنبه سوری به اعتقاد برخی نحس است.
از مراسمات این روز: اسفند دود کردن، اجیل خوردن، فال گرفتن، فال گوش ( گوش دادن به حرف عابران و تفسیر آن برای خود)، قاشق زنی (با پوشاندن روی خود، با قاشق یا... به در خانه ها می زدند و صاحب خانه شیرینی، میوه، پول و... در ضرف آنها می گذارد) کوزه انداختن از بام، پختن حلوا، شال اندازی (روی پشت بام خانه ها رفته و شالی را آویزان کرده و صاحب خانه در آن خوراکی ریخته و ان را گره زده و تکان می دهد و صاحب شال آن را بالا می کشد)، گره گشایی (دختران بخت بسته روسری خود را گره زده و به بازار می روند و اگر کسی گره را باز کرد بختشان باز می شود) و مراسمات دیگری از این قبیل.
جشن سرخ خجسته.

هما

نياکان به سنت خود به گرد اتشت (ايران من) حلقه زده اند، فروزان آتشت پاينده.

پدرانمان اکنون ندا مي زنند مرا
اين آتش ها را که مي بارد اکنون از آسمانت چه سوگ سياهي را به بزم مي کشاند.
مرا ندا مي زنيد اي بزرگان؟
لحظه اي درنگ کنيد!
آيا اين همان دوراني است که در آن زاده شده ام؟
آري چه شراره هايي از اين آسمان مي ريزد، چقدر زيبايند.
مرا صدا مي زنيد؟
گوشهايم تهي شده است
ديگر حسرت نخواهم خورد.
ديگر به انتظار، حسرت هايم را وعده نخواهم داد
و حتي ديگر به گذشته ها به زمان شما نياکان حسد نمي برم.
نه اين مرداب، اين مرداب پر از اضطراب هاي من ديگر حافظه حسرت تراشيدن را ندارد
بر من ببخشايد که خود را نيز غرق در آن فرسوده کرده ام.
چه اشتباه بزرگي!!
اين همه رنگ که از اين آسمان مي بارد آيا چيزي جز يک سراب نيست؟
نه به قطع نيست
و چه زيباست
به گمانم آتش افروخته اند بر اين آسمان، به راستي چه کسي افروخته اين همه آتش را؟
و چه خوب مي بينم گويي از همه شب ها بينا تر شده ام و چه شادم و چه احساس غروري در من شناور است
و نوازش اين غرور...
آه که زيباترين احساس عالم است!
ندا نزنيد مرا
در اين رويا شناورم، گذشته مان بر من عبور کرده است، بس است گذشته ها را به رخمان نکشيد اي نياکان.
من خطاکار ترين مردميان نيستم دگر.
مي دانيد پدر من بشنويد که اينک فرزندتان ديگر خود را خطاکار نمي داند که مجازاتش را خدايان زيسته در اين قرن حکم داده باشند.
بشنويد که خوشبختي اش را فرياد مي زند و آه شاد است، شاد است، شاد...
چه آسمان روشني
از آسمان آتش فرو مي ريزد ، باراني از آتش (چه کسي ديده چنين چيزي را؟) و صداي انفجار هاي بلند و تيرها و غيور ها
مي شنويد نياکان من (اينجا خود ايران است)
گذشته ها را، گذشته هاتان را به ياد آريد.
آيا بزمي به اين شکوه ديده ايد؟
چه صداهاي بلندي
تير و تکه هاي ريز شده آهن و خمره هاي پر از شراب ارغوان چه سرخ است بنگريد آيا به خون نمي زنند؟!
اين خمره ها هديه کيست؟
مرد بزرگي است؟؟
چه روز فرخنده اي و من که شادم و هزاران بار خوشحال ترم و جشن آخرين چهارشنبه سالم را به گرد اين شعله هاي شناور که از آسمان مي بارد و هنوز نمي دانم چه کسي افرخته شان برگزار خواهم کرد.
چه سرور بزرگي

آيا شما نياکان به ما، به زمان ما سري نخواهيد زد؟

آذر