میرم تو حیاط میشینم رو کپه های تشک و بالشت ، پرتقالمو پوست می گیرم بعد موهامو که محکم پشت سرم  بسته بودم رو باز میکنم دستامو کرم میزنم که بعد این همه شستشو حسابی خشک شدن پرتقالمو میخورم و دراز میکشم و به اسمون آبی و آفتابی نگاه میکنم که حتی یه لکه ابر هم توش نیس. چشامو میبندم.داغی افتابو رو پلکام حس میکنم.

 یاد پارسال می افتم که باز داشتیم خونه تکونی می کردیم. رفته بودم رو دیوار به ماهی گفتم که هیزوما رو یکی یکی دستم بده که رو دیوار بچینم داشت دستم میداد که گفتم مواظب باش رتیلی چیزی توشون نباشه که همین موقع یه مارمولک گنده از رو یه هیزم پرید رو شونه ی ماهی!!

ماهی داد میزد و بالا و پایین میپرید، من میگفتم وای وای و می خندیدم، میگفت رتیله؟ منم بس که به بالا و پایین پریدنش خنده ام گرفته بود!! اصلا نمی تونستم حرف بزنم که نه رتیل نیس اونم همش دادمیزد و خودشو تکون می داد و ...مارمولک بیچاره! هم همش از سرو کولش بالا می رفت و دوباره لیز میخورد میومد پایین.

همین موقع مامان از سر کار میاد و صدای داد و هوار مارو میشنوه تا از حیاط جلویی رد میشه و بعدش خونه رو میدوه که برسه به حیاط پشتی ببینه داره چه بلایی سر ما میاد نصف عمر میشه.

خلاصه مارمولکه فرار میکنه و ماهی گریه وگریه و همش به من میگه کوفت کوفت ، مامان هم بی حال. منم از رو دیوار میام پایین و برای هر دوشون اب قند درس میکنم.هنوزم یاد اون روز که می افتم خنده ام میگیره!

به ماهی زنگ میزنم میگم کی از اصفهان بر میگردی؟ میگه هر وقت خونه تکونی تو تموم شه.

همونجا میگیرم می خوابم.

بعد یه خونه تکونی درست و حسابی من اینجوری خستگی رو از تنم در میارم!

 

پ.ن:از اونجایی که یکی از غذاهای اصلی کردها کبابه تو هر خونه یی یه عالمه هیزم پیدا میشه.