ای آتشکده ی خاموش، آتش از سوز تو بار می آید و جم بر بار تو تخت به پهنا می گستراند.

تو را اکنون چه گریستن، چه گریستن که در نهان شیرهای ژیان خفته پوسانده ای و خاکستر تو بر مرگ آنان به زندگی جاویدان ما مبدل شده است.

چه گریستن که بهشت بوده ات را به بهشت زهدان کنونت نخواهم بخشید که خاک بلورین جاروب شده ی تو تا بی نهایت من سبز می تابد.

اما چه گورهایی که بر سبزیت فرش می شوند در حالی که بر آنان سجود را غبار می روبند و ما بر گورهایشان هیچ بذری نمی پاشیم و نه بر هیچ گور و گورستان دگر که خشک این گورها بر تمامی تو طلسم می رانند نه  اشک های تو بر هیچ تخمی سبز نمی آورند که تخم این گیاهان هرز می رود که گندم فردوسشان را کود بر پرورانیدن خود خام می خورند و ما نماد دوزخشان را به بار می بریم.

اه ای راستی که به نیکی ات وعده داده شده، هیچ خواب خوشبختی را در رویا نیز دیده ام؟

نه، هیچ خوشبختی برای آنان راست نمی آورد و هیچ اهورایشان شبان هیچ درویشی را نظر کرده است؟

که فر شهریاری ما بر او طلق می شود و خلعتش را پنهانی در سرورهای سکوتمان بر خود می پوشاند.

آه ای جاویدان سربازان به چه سبب انارک های خود را بر زمین نهاده اید؟

و آشفته بر سنگ های این تخت به آتش کشیده که صدها سکندر بر او تیشه می برند منجمد شده اید؟

آیا زمانی به سر بر آوردنتان می توان امید بست؟

یا که تن به سواره های نظام های این گنگ باید سایید؟

نه، گوشهای من پر از صدای مخدوش سم اسبانی است که بر فرشی از نیلوفر گام می زنند و صدای هیچ تیغ ساییدنی در فضا نمی لرزد که شما با نیلوفر به پیکار می روید.

و تن پوشتان سدره ای است که آتشت را فروزان به رخ می کشد.