روزای رنگی!!
این روزای سرد بچه های کوچیک و می بینم که خواب آلود و بی حوصله با یه خمیازه گوشه ی لب مدرسه میرن، یاد روزایی می افتم که مامان دستمو می گرفت و با هم مدرسه می رفتیم.
چکمه های رنگارنگ پا می کردم، روزای اول که چگمه ها نوتر بود حواسمونو جمع می کردیم که پا تو چاله چوله ها نذاریم و گلی نشیم، اما بعد ترها بیخیال از اینکه گلی بشیم پاهامونو محکم تو چاله ها می کوبیدیم که یخ سرش شکسته شه و گل رو به همه طرف می پاشوندیم.
روزای بعد بارون که همه جا خیس بودو گل و سرد من و دوستام جلوتر از مامان را می افتادیمو تو تموم چاله ها پا می کوبیدیم مامان هم فقط با لبخندی روی لب نیگا میکرد و سرشو تکون میداد!
روزای چتر ای رنگی که چند نفری دسته ی یه چتر رو محکم می گرفتیم و به هم می چسبیدیم که زیر یه چتر جامون شه، بعدش تو کلاس همه چترا رو باز میکردیم و یه گوشه میذاشتیم که خشک شن، می رفتیم شیر بخاری نفتی کلاس رو تا آخر باز می کردیم و تا وقتی که بوی سوختگی لباس یکی از بچه ها بلند نمی شد از کنارش جم نمی خوردیم ، به هم نیگاه می کردیم که ببینیم بخاری اینبار یه قلمبه از لباس کی رو کنده؟ بعد همه با هم می گفتیم اااه مریم لباست!اونم تو چشاش اشک جم میشد نگاه می کرد به جای سوختگی، از اون به بعد دیگه لرزیدنو به جونش می خرید و کمی دورتر مینشست.
زنگای تفریح اگه حتی بارونم نمی بارید با چتر باز بیرون می رفتیم و تو حیاط قدم میزدیم .روزای چترا و پوتین های رنگی بود.
این روزا نه از لباسای رنگی خبری هست، نه از چترای رنگی و زنگ تفریح نه حتی از بارون!!!!!
آلبن می پرسد: راستی ژه، میدانی جهنم چیست؟ آیا چنین جایی واقعا وجود دارد؟ او امروز شوخی اش گرفته. او فلسفه بافی می کند. هیچ چیز سبک سرانه تر از فلسفه نیست.